زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

همیشه باید در حال گذر بود...باید عبور کرد...

مثل آب باید روان بود...مثل چشمه زلال..

توقف باعث میشه مرداب شیم...

تکاپو...جنب و جوش...حرکت ...از تمامی مسیرهای زندگی لذت بخشه...

این روزا دنیا رنگ پاییز گرفته...وچقدر دلنشین...

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

طغیان. می‌دانی برای من یکی لااقل بار معنایی با شکوهی دارد. در ذهنم طغیان کردن انگار یعنی بر بلندای قله‌ای ایستادن و جهان را به مبارزه طلبیدن...

اشکال شاید همین ‌جاست: جهان را به مبارزه طلبیدن، روبروی ارزش های خانواده، فرهنگ، سنت ایستادن؛ طغیانی توخالی است مگر این‌که فرد آنقدر جسارت داشته باشد که علیه وضع موجود خودش، عادت‌ها و باید‌هایش، مرزهای روح و تنش مدام طغیان کند و صحت‌شان را زیر سوال ببرد. تا با خودت سرکشی نکنی، سرکش نیستی... و من دلم می‌گیرد، به راستی دلم می‌گیرد وقتی خودم یا بقیه را دچار توهم طغیان می‌بینم، گوسفند واره‌‌ای در لباس ببر، اسیر هزار و یک عادت، هزار و یک سکون موجه...

نمی دانم که بود که می‌گفت خدا انسان را افرید و انسان توجیه را.

یاغی اول علیه توجیهات درونی خودش قیام می‌کند. تازه آن وقت به فعلش می‌شود گفت طغیان

 

نوشته شده در جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

در انتظار بازگشت درنا،خیره به آسمانم...همین روزهارا وعده کرده بود
بهار است و یک هـوا برای پرسه زدن در کوچه باغ ها
وکشف یک پروانه ی گیج در کنج درخت توت...و یا حوالی گلهای زرد
بهار است و من پرم از هوای بهاری..مثل یک آهو که تازه بیشه زار را یافته و پر از حال و هوای رهایی و دویدن است...
من گیجم در رنگ نـــــــاب کاشی های فیروزه ای و عطر خاص بهار نارنجهای همین حوالی...
فصل بهارنارنجهاتان، نا رنـــــــج باد...

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

بی تو اما به چه حالی من از ان کوچــــــــــــه گذشتم...

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

خبرت هــــــست بهار در راه است...؟

وقتی کز کرده بودم کنج اتاقو، پرده هارو کشیده بودم تا هیچ نوری جای امید به برگشتنتو تو وجودم نگیره ، تو بودی که این پیغامو به گوشم رسوندی و یخ سرمای بی مهریت رو از تو وجودم اب کردی و اشک از چشمام سرازیر شد...

اره.. بهار در راهست...فصل عاشقیه من و تو...فصل بهار نارنج...فصلی که نشستم روبروت و تو از عشق خوندی برام...همونروز بود که وابسته ی نگاهت شدم...گرمیه صدات آرامش داد به وجودم...ودرکت کردم..

امسال اولین سالیه که بهار هست و تو نیستی...

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody