|
زندگی زیباست تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.
|
باز هم چرخشی دیگر و جوشیدنی تازه... باز هم خودنمایی عشق و فریاد عاشقان... دوباره بهار آمد... دوباره گندمهایی که سالها زیر خاک بودند با جسارت تمام سر از خاک بیرون آوردند... دوباره عشق...دوباره سرمستی و شکوفا شدن... در این بهار دنیایم سرشار از عشق و خواستن است...پر از انرژی برای ساختن فرداهایم... بازهم آدم برفی نا امیدی آب شد و زمینی که مرده بود جان گرفت ...جان گرفت تا همه ما بدانیم بهار آمدنیست... گذشت کنیم...ببخشیم...سبک باشیم...خدا از آن ماست و ما متعلق به او... حرفهایمان را می شنود و محکمتر از هر کسی پای ما ایستاده است...اورا از یاد نبریم... زندگی با تمام فراز و نشیبهایش زیباست...لبخند بزنیم به دنیایی که خداوند با تمام عشق و سرشار از خوبی آفریده است،با خدا همه ی غیر ممکن ها ممکن می شود... "رمز نو شدن را باید دانست و گرنه بهار تکراریست" سال خوبی رو براتون آرزومندم... [ شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٩ ق.ظ ] [ مرضیه ]
1.قانون خوش بینی 2.قانون پذیرش 3.قانون بخشندگی 4.قانون شهامت 5.قانون کمال 6.قانون پشتکار 8.قانون قابلیت 10.قانون ارزش واقعی 11.قانون پذیرش واقعیت 13.قانون عینیت یافتن ذهنیات 14.قانون رابطه ی مستقیم 15. قانون باور 16- قانون ارزش ها 17.قانون فعالیت ذهن ناخودآگاه 18. قانون انتظارات 19. قانون تمرکز
21. قانون جذب 22. قانون انتخاب
23.قانون تفکر مثبت
24. قانون تغییر
25. قانون کنترل
. قانون مسئولیت
27. قانون پاداش 28. قانون تاثیر تلاش 29. قانون آمادگی 30.قانون تعهد [ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۱ ق.ظ ] [ مرضیه ]
خواندم و لذت بردم... شما هم بخوانید شاید...شباهتی به دیوانگیهایم داردو البته بیشتر... ساعت/نبودتو و آخرین پرده سهم جهنم از این قوم باطلم سهم خودم خدای خودم سهم کاملم سهمم سفید بود از در پشتی زمین رفتم و جاده کمی متمایل به گوشه هام شد پرده های اتاقم کشیده می خوردند از من خورشید شاعرانه ای هستم دائمی پشت کوه هم بروم روزم بی سمتی در سماع هم بی سمت حلاج دار به دستی که روی هر کوه صلیبی عمیق داشت ما در هوای تخت کمی تنگ تر شدیم رفتیم تا عمیق بمیریم تر شدیم شبی که هوای بی سقفم گرفته بود بوی_ لمس_ تو در تمام_ اتاق معطل شد فنجانی که در احتمال_ تو برگشت قهوه ای های زیادی برای زدن داشت
ساعت از نبود_ تو در خانه بی صداست به خانه می رسم و نبود_ تو را کوک می کنم ساعت صدای مرا در نبود_ تو زنگ می زند و شب از تیک تاک_ نبود_ تو در خانه راه می رود آن شب خدا حکایت ما را مرور کرد ما را دوروی صفحه نوشت و عبورکرد به شانه های بی پرده ات بگو خاطرات خاک شده می بلعم دیدار ما به حرفی که در گلومان مرد کبریت زیر صدام بکش و روی قبرم کلید بذار! مردگان هم دلی برای تنگ شدن دارند *رضا حیرانی* برای همسرم(معنای زندگیم): دو بام بالاتر از یک کبوتر نشستی بر باورم تا بی توام گره بخورد با تو درتمام تو تن می شوم تمام ناتمامم را دوره می کنم بی تن آغوش تو آسمان بزرگی بود جلد شانه هات شدم که رها شم ومثل ماه بپاشم درون چشمی که از شبانه های ایران عمیق تر است... [ پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٤ ق.ظ ] [ مرضیه ]
دلم برای رفتن تنگ شده بود،احساس می کردم اسیرم تو یه قفسی که جای من نیست،برام تنگه،نمیشد نفس کشید،نمیشد داد و فریاد کرد،خسته بودم،رفتم،بردنم... کفشهامو در آوردم،تازه بارون زده بود،سرد و مطبوع،ریه هام جون گرفتن،نفس کشیدم،بوی علف بارون خورده،بوی نم جنگل دیوونم می کرد،نفـــــــس کشـــــــــیدم.... سراپا سفید پوشیده بودم،آروم بودم و آزاد،سبزی خوشرنگ برگهای درختها و رقصشون تو آغوش شاخه چشمامو نوازش می کرد،رهــــــــــــــــــــاشدم... دوقدوم دورتر از من نواخته میشد،سنتور،عاشقانه ضرب می خورد، مضرابها روی تارها عاشقانه و ماهرانه فرود می اومدند...لذت بردم...نگاه انسانی که می نواخت سرشار از عشق بود...اون هم انگار رها بود... تو عمیق ترین جای جنگل پاگذاشتم رو چمن،سنتور هم چنان عاشقانه و از صمیم قلب نواخته می شد...دلم هوای سهراب داشت... زمزمه کردم درخیال خودم...ساز نواخته شد،درختها هم نوایی کردند و برگها رقصیدند... من به آغاز زمین نزدیکم. من نمیدانم ساده باشیم. [ دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٥ ق.ظ ] [ مرضیه ]
دلم یک کوچه می خواهد... بی بن بست... وبارانی نم نم... ویک خدا... که کمی باهم راه برویم... همین!!! دلم کفش نمیخواهد... پاپوشی از چمن میخواهد... دلم باران میخواهد... دلم هیاهو نمی خواهد... می خواهد اندکی با سکوت و نسیم و باران قدم بزند... همین! [ سهشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱۸ ق.ظ ] [ مرضیه ]
|
|
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] |