زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

زندگی آدما،خیلی چیزها است و خیلی چیزها نیست.معمولاَ هر کسی به یه طریقی برای چیزهایی که نیست دعا می کنه که باشه.بعضی ها بر این باورند که ستاره دنباله دار می تونه آرزو رو برآورده کنه،بعضی ها معتقدند بچه های معصوم دعاشون زود اجابت میشه،و خلاصه هر کس به یه نحوی دعای خودشو به گوش خدا می رسونه.اما بهتر نیست که ما مستقیما به خود خدا بگیم؟ پیش خدا دعا کردن یه مزه دیگه داره.با خود خدا،حرف زدن و درد و دل کردن یه چیز دیگه است. خدا همه جا هست و همه حرفا رو می شنوه،ولی ای کاش ما بتونیم یه جایگاه مشخصی رو براش قرار بدیم.یه جای خلوت و دور از مزاحم،یه جایی که هیچ کس به اون جا سرک نکشه،مثل دل

.
دل کوچیک ما آدما،یه جای دور از دسترس بقیه است.دلتون رو یه معبد کنید.این معبد باید یه معبد خصوصی باشه.روی سر درش هم بنویسد:ورود افراد متفرقه ممنوع.این ملک خصوصی است.بله
ملک خصوصی خداست.کسی حق نداره واردش بشه.اون جا می تونید یه زندگی فراهم کنید.با تمام
وسایلش.اما به نظرتون قلب آدما برای داشتن خدا کافیه؟
دزدی کار بدیه ولی خدا رو باید غافلگیر کرد ودزدیدوخدا همین جوری در قلب شما ساکن نمی شه.
شاید باهاتون تا اون سر دنیا هم بیاد و ترکتون نکنه.ولی باید دل و زد به دریا و به دزدی دل خدا رفت.اونو باید با دستای خودتون لمس کنید باید بگیریدش و بیارید به دلتون.باید بدونید که دزدی خدا فرق می کنه با دزدی های دیگه.میدونید چه جوری؟این دزدی احتیاج به قلاب گرفتن و بالا رفتن از دیوار و گازانبر و شاه کلید نداره.دزدی خدا خیلی حساس تر ولی راحت تره.کافیه روح خودتون رو صیقل بدید و پاکش کنید.باید سبک پرواز کنید.بعد که صفا داده شدید با عشق و باز هم با عشق یک جهش زیبا،و بعد هم رو به بی نهایت.وقتی به بی نهایت رسیدید،به خدا بگید که قصد دزدیدن دلش رو دارید.بگین صادقانه ازش می خواهید که مال خودتون بشه.
بگید خدایا،دستهام،پاهام،تمام جسم و جونم رو گذاشتم واومدم برای دزدی خود تو.اون وقت خدا می گه"درسته با روح پاکت اومدی ولی اگه منو بدزدی به کجا می بری؟خونه من اون پایین، پیش تو کجاست؟آیا باید باز هم پشت تو حرکت کنم و تو منو نبینی؟گناه کنی و منو نادیده بگیری؟یا روبروی
تو باشم وتو باز خواستم کنی و منو سپر بلای خودت کنی.بلایی که همیشه خودت به وجود میاری نه من.کارت رو بکنی،خودت رو لکه دار بکنی وبعد بگی خدایا چرا این جوری شد؟
چرا این جوری خواستی؟حالا که به این درجه نابودی و بیچارگی رسیدم.خودت باید درستش کنی؟
آیا اون پایین،باید کنارت باشم؟کنارت باشم و منو مجرم و شریک گناه خودت بدونی؟بگی اگه گناه کردم،تو هم شریک من بودی و زمینه رو برام فراهم کردی؟
بعد تو میگی نه!من برای تو یه جای خوب و موندنی فراهم دیدم.تو باید تو قلب من باشی و بمونی.قلب من اون پایین بی صبرانه،چشم انتظار توست"تمام لوازم و اسباب زندگی ابدی
تو رو هم تهیه کردم.عشق و عشق و عشق،صداقت،معرفت،ایثار و جوانمردی. اون وقته که خدا اجازه ربودن رو بهت میده.
ولی تا به قلب شما برسه هزار بار شما رو به زمین میاندازه تا بفهمه آیا شما رفیق و بنده وفادارش
هستین یا نه،همه حرفاتون دروغ بوده؟اما روح شما پاک رفته و قصد داره پاک برگرده.هر بار که زمین خوردید، بازهم بلند می شید و به راهتون ادامه می دید.خدا هم به شما کمک میکنه،چون لذت می بره از دزد وفادار خودش.
حالا ستاره دنباله دار بهتره یا عشق؟

عشق راهیه برای رسیدن به حق،که خود اوست،چه عشقی کامل تر از عشق به خدا و حتی شیرین تر؟

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.

تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

زمانی که تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت میکند.هیچ چیز با تو مخالف نخواهد بود. زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی.

خودت را بپذیر؛ هر چه که هستی. حتی اگر نقصی هم داری آن را بپذیر. تنها آن هنگام قادری دست از جنگ با خودت برداری و آسوده باشی.

زندگی یعنی آموختن صلح. صلح با دیگران نه، با خودت.

عشق یک تجربه هست ولی زبان بسیار مکار است. پس مراقب زبانت باش.

سکوت را بر خودت تحمیل نکن. هیچ چیز را بر خودت تحمیل نکن. شادی کن؛ آواز بخوان. بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات کوچکی از سکوت و آرامش واردت میشود.

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر جهان است.

اگر بتوانی دیگری را همانطور که هست؛ بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.

وقتی با عشق به دیگری بنگری؛ او والا میگردد و منحصر به فرد.

هر گاه عاشق باشی احساس عجز کامل میکنی. درد عشق هم همین است. زیرا تو میخواهی هر کاری را برای معشوقت انجام دهی اما میفهمی که کاری از دستت بر نمی آید. اما عشق یعنی همین که تمام فکرت؛ خدمت به دیگری باشد حتی اگر از عهده ات بر نیاید.

تو نمیتوانی انسانی را تصاحب کنی. زیرا او یک شخص است. تصاحب فقط با اشیاء ممکن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبی؛ عشق تو شهوت است.

اگر نتوانی با معشوقت ساکت بمانی؛ بدان که هنوز عاشق نشده ای.

تنها راه کسب عشق؛ از طریق همین عشق میسر میشود. هر چه بیشتر ایثار کنی؛ بیشتر میگیری.

والاترین انسان کسی هست که با عزمی شکست ناپذیر؛ انتخاب کند.

هر موجودی؛ یک سرود الهی است. بی همتا؛ منحصر به فرد؛ تکرار نشدنی و غیر قابل مقایسه.

اگر بتوانی تماماً و یک دل عشق بورزی؛ از عمق دلت؛ زندگی تو سرشار از شادی و احساس میشود. نه تنها برای خودت بلکه برای دیگران هم. اصلاً تو برای دنیا برکت و نشاط خواهی شد.

اگر عشقی احساس نمیکنی؛ تظاهر نکن. سعی نکن نمایش بدهی که عاشقی. حتی اگر خشمگینی بگو که خشمگین هستی و باش. ولی حقیقی باش.

زندگی یک مسابقه و رقابت نیست .پس دلیلی هم برای مقایسه خودت با دیگران وجود ندارد.

هیچکس نمیتواند تو را تغییر دهد. تنها خودت قادر به تغییر خودت هستی.

اصیل بودن و واقعی بودن نهایت زیبایی است.

اصیل بودن یعنی واقعی بودن. خنده هایت، گریه هایت، نفرتت و عشقت و همه زندگیت باید واقعی باشد تا اصیل باشی.

آنان که طمع کارند؛ برای پر کردن احساس تهی بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل میکنند.

من اینجور جمله ها رو خیلی دوست دارم وخوندنشونم زیاد وقت میگیره.چون باید خوب درک شه!ولی حس عجیبی دارم وقتی این جور متن ها رو میخونم!!!نمیدونم.اما لذت میبرم.

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می کنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم؟



خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت
.
خدایا
!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است
.
خدایا
!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند
.
خدایا
!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است
!
خدایا
!
تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

 

جرم من چیست    که شیدای   نگاهت   شده  ام    

آن    قدر      واله    که    انگشت      نمایت      شده   ام     

جرم    من      چیست     که    در     کلبه     تنهایی     خویش  

زاهد             گوشه            محراب               لبانت            شده  ام 

آخر        ای        اختر              تابنده        به        دامان           سپهر   

جرم  من  چیست    که  رسوای   زمانت  شده  ام

آمدی            ساده          نشستی           به         گلیم         دل      من 

جرم من چیست   که معشوق   نوازت   شده   ام 

ای          که        از      شور       جوانی         خودت       سرمستی   

ساغری     نوش       که      ساقی       شرابت       شده  ام 

آمدی          ساده          نشستی        و       چو       طوفان        رفتی  

هیچ            انگار            ندیدی          که      خرابت         شده  ام   

 رفتی         و       بی     خبر       از       خویش       نمودی        ما   را  

لحظه    ای       چند     نظر     کن       نگرانت        شده   ام  

ای   که    از   حال   دل   من    خبری  نیست   تو را

با    خبر باش    که   من   چشم     به   راهت     شده  ام 

ارسالی از: مهناز جون

چقدر سخته آدم منتظر لحظه ها باشه...لحظه هایی که نمیشه ساخت باید منتظر بود تا ایجاد شه...وچقدر سخته انتظار...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

وقتی به این دو واژه نگاه میکنم میبینم با اینکه دو تا کلمه بیشتر نیست اما همهِ ی وجود منو تشکیل میده.

همه ی وجود منو از وقتی که فهمیدم احساس چیه؟وقتی که حس کردن,نگاه کردن, درک کردن رو یاد گرفتم.

از وقتی که یاد گرفتم خوب گوش کنم,به صدای طبیعت, صدای آب, چشمه, بارون ,نوای پرنده ها.حتی صدای خروس همسایه که صبحها نمیذاره من بخوابم!!اما شنیدنش واسم لذت بخشه...

از وقتی فهمیدم زندگی زیباست که یاد گرفتم واسه نماز صبح سر وقت بیدار شم.وقتی هوا نیمه  تاریکه, وقتی هنوز خورشید بالا نیومده,وقتی هوا هنوز سردی شبو داره.آخ که چه صفایی میده وقتی تو اون لحظه میشینی لب حوضی که توش کلی ماهی قرمز که هیچوقت از وول خوردنو اینور و اونور رفتن خسته نمی شن.

وقتی به آب توی این لحظه نگاه می کنی انگار زلالتر از همیشه است.کاش منم اینقدر زلال بودم...

از وقتی  خوب حس کردن رو یاد گرفتم دیگه با فرو بردن دستم توی آب خنک حوض خونمون یخ نمی زنم,دیگه بهونه نمیارم آب خنکه,وقتی خنکیه نسیموتو اون حال و هوا حس میکنم سردم نمیشه.وقتی بارون میریزه روصورتم حس بدی ندارم و وقتی دونه های برف رو سرم آب میشنو نمش تا مغز من میرسه و اونو نمناک میکنه غر نمیزنم,لذت میبرم.

بوی گلهای شمعدونیه مامان تو این لحظات تندتر از همیشه است.بوی نرگس هایی که همیشه گوشه ی حیاط بودن, آدمو از هر چی خواب و غفلت بیدار میکنه.مثل یه سیلی می مونه که محکم میخوره تو صورت یکی که خوابه...

از وقتی فهمیدم زندگی زیباست که دیدم گلهای باغچمون تو زمستون خشک و بی روح میشن.اما به محض اینکه بوی بهار رو حس میکنن زنده میشن و همه رو زنده می کنن.وقتی بین گلها راه میرم همه چیزوفراموش می کنم.همه ی نگرانی هامو, دلتنگی هامو,...

وقتی بهار میشه یه بلبل خوش صدا میشه جانشین خروس همسایه!!صبح ها وقتی منوبه خودم میاره.دیگه دلم نمیخواد چشامو ببندم.دلم میخواد با تمام وجود گوش بدم.کاش می تونستم بفهمم چی میخونه...

 

درک کردم زندگی زیباست از وقتی که فهمیدم چقدر صدای دریا تو سکوت قشنگه و آرامش بخشه...

از وقتی که لذت نشستن لبه ی یه استخر و فرو کردن پا توی آب رو درک کردم...

این کارو وقتی 7سالم بود بابابزرگم یادم داد.وقتی دید من نمیتونم  مثل داداشام برم توی آبو میترسم.این از اون موقع شده عادت من...

از وقتی فهمیدم زندگی زیباست که شادی و قناعت رو از بابا بزرگ یاد گرفتم.از وقتی که بوی برنج و زیبایی شالیزار منو به یاد خدا انداخت به یاد اینکه هست...وجود داره...از وقتی که دیدم بابابزرگ یه سجاده هم توی شالیزارش داره...اون موقع بود که فهمیدم خدا همه جا هست.همیشه هست...پس زندگی زیباست

 

ببخشید اگه از قوانین اهل قلم تو این نوشته خبری نیست.خودکار تو دستم بودهمینجوری  نوشتم.نمیدونستم تاریخ بخونم یا بنویسم...خدا بخیر کنه امتحان تاریخمو...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

پرودگارا:

کمکم کن تا به جای تسلی خواهی تسلی دهم و به جای درک شدن درک کنم.زیرا که پیدا کردن در گرو گم شدن است,با بخشش دیگران خود بخشیده میشوم و در مرگ حیات جاودان میابم.

این هدف وبلاگ منه.امیدوارم بتونم از پسش بر بیام.لبخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرد.

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا.

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون,که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است
.

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟


استاد پاسخ داد: "البته.

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟


استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای.

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتی که انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد.

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار میبرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز ، آلبرت انیشتن

چه خوبه که همه گفته ها رو خیلی ساده نپذیریم.یا حداقل بی تفاوت از کنارشون نگذریم.بیاید یکم بیشتر دقت کنیم.بهتر ببینیم.کمی هم در مورد دیده ها و شنیده ها تامل کنیم...

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند. هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند. پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند.

 در کنار ساحلت من قایقی شکسته ام… تو همان ساحل عشقی که بهت دل بسته ام…

 ویکتور هوگو میگه : اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما

اون چیزی که تو دلمه بگم دو کلمه هست : "دوستت دارم"

 پروانه به دور شمع گشت و پرش سوخت… من به دور تو گشتم جگرم سوخت…

 تو مرا می فهمی… من تورا می خوانم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است.

تو مرا می خوانی من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم میدانی تا

ابد در دل من خواهی ماند…

 سکوتم صدای تو… هوایم هوای تو… دلتنگیم برای تو… تنهاییم بیاد تو… زندگیم فدای تو

 آنقدر زیر لبم نام تورا زمزمه کردم… که لبم سوخت ولی نام تورا توبه

نکردم…

اگر سنگ در رود زندگی نمی کرد ، صدای آب هیچ وقت زیبا نبود…!

 هروقت پلک میزنی من یه نفس میکشم. پس به کسی خیره نشو که خفه میشم

قصه ی عشق من و تو به قشنگی خیاله. من و تو ماهی تو آبیم که جدائیمون محاله…

گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست گفتم که مرا دوست نداری گله‌ای

نیست رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله‌ای نیست

 دوری جستن از انسانهایی که دوستشان می داریم بی فایده است. زمان به مانشان خواهد داد که جایگزینی برای آنها نخواهیم یافت…

 حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی… من نگاهت کنم و تو تو چشام عشقو ببینی… اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده… اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده…

 به حق ساقی کوثر وجودت بی بلا باشد… سر دستت علی گیرد نگهدارت خدا باشد….

آرزوم بی تو محاله لحظه هام بی تو سؤاله

بی تو مقصد خیلی دور راه عشقم بی عبور

من نمیخوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم

دوست دارم که راستی راستی

حس کنم تو رو تو دستم .

 زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم , گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم . . . . . .تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموختی که چگونه تو را فراموش کنم

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی که وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌کرد.او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"پاسخ دادم: "البته که می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" کنجکاو بودم که بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یکی دارم."پس از کلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یک کافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم کلاس را ترک می‌کردیم، او در طول یکسال شهره کالج شد و به راحتی هر کجا که می‌رفت، دوست پیدا می‌کرد، او عاشق این بود که به این لباس درآید و از توجهاتی که سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌کرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت کردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را که او به ما گفت، فراموش نخواهم کرد، وقتی او را معرفی کردند، در حالی که داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌کرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و کمی دست پاچه به سوی میکروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشت زده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم کرد، اما به من اجازه دهید که تنها چیزی را که می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز کرد: "ما بازی را متوقف نمی‌کنیم چون که پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا که از بازی دست می‌کشیم، تنها یک راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا کنید.""ما عادت کردیم که رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند که مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد کردن وجود دارد، اگر من که هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یکسال در تخت خواب و بدون هیچ کار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هرکسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد کردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.""متأسف نباشید، یک فرد سالخورده معمولاً برای کارهایی که انجام داده تأسف نمی‌خورد، که برای کارهایی که انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت کرد که سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را که سالها قبل آغاز کرده بود، به اتمام رساند، یک هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت کرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز که با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد که هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی که می‌توانید باشید، دیر نیست.

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

 

بسیاری از بگومگوها و مشاجرات خانوادگی ناشی از درست صحبت نکردن و عدم توانایی در رساندن مفهوم و منظور افراد است

برای کاستن از این مشاجرات متخصصین آموزش‌های مهارت‌های ارتباطی، تدابیری برای برقراری ارتباط مناسب تدوین کرده‌اند که به خلاصه‌ای از آنها اشاره می‌کنیم.

قانون ارتباطی 1

به جای تو و شما جملات خود را با من شروع کنید

قانون ارتباطی 2

تا جایی که امکان دارد از کلمات همیشه و هرگز استفاده نکنید. مثل اینکه می‌گویید:هیچ‌وقت دست به سیاه و سفید نمی‌زنی! واژه‌های هرگز و همیشه بیش از اندازه قدرتمند هستند و بی‌آنکه لازم باشد طرف مقابل را خشمگین می‌سازند، از این گذشته بسیار ضعیف هستند، زیرا به راحتی می‌توان در مقام تکذیب آن حرف زد، البته مردم وقتی از این کلمات استفاده می‌کنند، می‌خواهند بگویند از این موضوع به شدت ناراحت هستند و بیشتر قصد تاکید دارند و می‌خواهند مطمئن شوند که طرف مقابلشان متوجه موضوع شده است. ولی نمی‌دانند کسی که فقط دو سه بار اشتباهی را مرتکب شده است چقدر از این موضوع ناراحت می‌شود.

قانون ارتباطی 3

رشته‌ کلام همسرتان را پاره نکنید. در هنگام صحبت کردن بگذارید همسرتان حرفش را کاملا بزند. زمانی‌که صحبتش را قطع می‌کنید وی را عصبانی می‌کنید و به او این احساس را می‌دهید که کسی به حرف شما گوش نمی‌کند و برای آن ارزشی قائل نیست. از آنجائیکه اجازه نداده‌اید جمله‌اش تمام شود، ممکن است نتیجه‌گیری شتاب زده و غیر واقعی بکنید.

ممکن است هر چقدر تلاش کنید نتوانید این رفتار خود را کنترل نمائید در این شرایط بهتر است بگویید نوبت صحبت به من هم بده زیرا به نظر می‌رسد حرف‌های غیر منصفانه می‌زنی ولی خوب ادامه بده و یا اینکه بگویید :می‌دانم نباید صحبتت را قطع کنم ولی می‌خواهم بدانی غیر منصفانه قضاوت می‌کنی! در این شرایط گوینده به اندازه ی کافی اعتراض خود را بیان می‌کند و احساس خود را نیز مطرح می‌سازد و در موقعیتی قرار می‌گیرد که بتواند پایان سخن همسرش را بشنود. در عین حال اعتراض به اندازه ی کافی کوتاه است و طرف مقابل را عصبانی نمی‌کند و می‌تواند به حرف زدن ادامه دهد.

 

قانون ارتباطی 4

حرف همسرتان را به زبان خود خلاصه کنید دانیل بی‌وایل، یکی از متخصصین مهارت‌های ارتباطی می‌گوید:وقتی همسرتان سعی دارد احساسش را با شما در میان بگذارد سعی کنید سخن او را با عبارات خود خلاصه کنید تا بدانید منظور او را فهمیده‌اید و بعد از او سوال کنید آیا درست می‌گویم. در این شرایط هر دو به حرف‌های یکدیگر گوش فرا می‌دهند.

 

قانون خلاصه کردن مبتنی بر یک فراست مهم است و تلاشی است تا طرفین ازدواج وقتی حرف‌های یکدیگر را خلاصه نمی‌کنند آن را بفهمند. سعی کنیم از این قانون سود ببریم و بپذیریم که گوش دادن به حرف‌های همسر از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است

قانون ارتباطی 5

از ذهن خوانی پرهیز کنید. ذهن خوانی یکی از خطاهای ارتباطی است، یعنی شما برداشت‌های خود را به دیگران نسبت می‌دهید، تصور می‌کنید مردم چگونه فکر می‌کنند، چه احساسی دارند و چه می‌خواهند بکنند. ذهن خوانی می‌تواند کاملا تحریک کننده و خشم برانگیز باشد عباراتی از قبیل

تو می‌خواستی مرا مجازات کنی؟

تو دوستان مرا نمی‌پسندی؟

                                
عباراتی از این قبیل می‌تواند مانع گفتگوی منطقی شود. اشخاص دوست ندارند که دیگران درباره ی احساسات و علائق آنها به حدسو گمان متوسل شوند، به خصوص حدس اشتباه آنها را به شدت ناراحت می‌کند و این اتفاقی است که اغلب روی می‌دهد. ذهن خوانی ممکن است یک بیان ناقص باشد که از آن برای پی بردن به همه ی مطالب استفاده کنید. توجه داشته باشید که گاه ذهن خوانی مبین ترس شماست که به شکل اظهارنظر درباره ی احساسات و انگیزه‌های دیگران متجلی می‌شود

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

 

عشق دانی که سرآغازش چیست ؟

 

امتداد دو نگاه

 

یکی از عمق دل و قعر وجود ، آن یکی بعد سجود

 

آن زمانی که دو چشمت ،  پیله خواهش را به وجودم تابید

 

ودر آن ظلمت و تاریکی شب ،

 

جاده ای روشن را در فراسوی افق دید زدم

 

و تو آن یاور دیرینه من ، که در آن جاده سبز

 

هم نوا با دل سودا زده ام  ، پا به اقلیم عدم می نهی و می گذری

 

چشم من خیره به دنبال تو کز غور وجود

 

با دو دستی که به مهر آغشته است ، سوی من آیی و با نغز کلام

 

دل سرگشته و حیرانم را نزد خود می خوانی

 

آه ای یاور من

 

یاد آن روز که در سایه آن سرو  بلند ، سخنت بشنودم

 

تو به من گفتی ار آن چشمه نور، تو به من گفتی از آن کاخ بلور

 

گفتی آن چشمه نور ، چشم بر راه تو است

 

گفتی آن کاخ بلور، خواهد آن روز رسد که توأش پادشهی

 

من شنیدم که بگفتی اندرون دل تو، جایگاهی است تهی از برای دل من

 

من دلم اندر کف ، آمدم چشمه نور ، آمدم کاخ بلور

 

آمدم تا که بر آن مسند عشق پادشاهی بکنم

 

در درون دل من ،سبدی بود پر از گل محبت و صفا

 

لیک گلهای سبد اندر آن جایگه ظلمانی که توأش کاخ بخواندی

 

همگی پژمردند ، همگی افسردند

 

دیگر از آن همه گلهای قشنگ ، اثری باقی نیست

 

حال دیگر حتی ، اشکهای من هم ،  چاره مردگی آنها را نتوانند کنند

 

تو در آن به اصطلاح کاخ بلور

 

در کنار آن همه چشمه نور

 

سبد پرگل من را بردی                                                    

 

خنجر حسرت را تا به ته بر جگرم  بنشاندی

 

د رخیالت این است که دلم را بردی

 

لیک نزدم مردی

 

ارسالی از:مهناز جون.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

**زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی ....آلبرت انیشتین     

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

**جرج آلن: اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

**میان انسان و شرافت رشته باریکی وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

     **همه دوست دارند به بهشت بروند,اما کسی دوست ندارد بمیرد .بهشت رفتن جرأت مردن میخواهد.

     **شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.  زرتشت

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

**چارلی چاپلین: خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی دیگر.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

**ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 **روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

   **بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

**وقتی که زندگی برات خیلی سخت شد، یادت باشه که دریای آروم، ناخدای قهرمان نمی‌سازه.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

**ای صمیمى ای دوست

**گاه بیگاه لب پنجره‎ ‎خاطره ام  می آیی. ای قدیمی ای خوب

 **تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم.

 **آرزویم همه‎ ‎سرسبزی توست.

 **دایم از خنده، لبانت لبریز

 **دامنت پر گل باد.

------------------------------------------------------------------------

 **برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال

**بنگر که تو چگونه می افتی

------------------------------------------------------------------------

  **آدم ها را از انچه درباره دیگران می گویند بهتر می توان شناخت تا از انچه درباره انها می گویند.

-----------------------------------------------------------------------

  **فریدریش نیچه : 'آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.

--------------------------------------------------------------------------

 **چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوری  چیزی را که به دست می آوری دوست داشته باشی.

------------------------------------------------------------------------

 **از زندگی هرآنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم.

---------------------------------------------------------------------------

**آن چه هستی هدیه خداوند به توست و آن چه می شوی هدیه تو به خداوند.

------------------------------------------------------------------------

 **شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **

-----------------------------------------------------------------------------

 **وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود....

 

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است- دکتر علی شریعتی **

-----------------------------------------------------------------------------

 **اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. (کورش کبیر)

------------------------------------------------------------------------

 

**چارلی چاپلین: وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده

 --------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 **موفق کسی است که با آجرهایی که بطرفش پرتاب می شود، یک بنای محکم بسازد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

      **شکسپیر:عشق مثل آبه، می تونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روز دستاتو باز می کنی می بینی همش

 

 چکیده بی اینکه بفهمی دستت پر ازخاطرست.

 

------------------------------------------------------------------------

 **دکتر شریعتی: لحظه هارامیگذراندیم تابه خوشبختی برسیم غافل ازاینکه خوشبختی درآن لحظه هابودکه گذراندیم.

 

--------------------------------------------------------------------------------

  **تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجارهمیشگی است.  اُرد بزرگ

-------------------------------------------------------------------------------

 

 ** نصیحت حضرت مولانا :گشاده دست باش جاری باش کمک کن (مثل رود)

      باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

 

وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

 

بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آیینه)

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 **چهار چیز است که قابل بازیابی نیست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس

      از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپری شدن.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

**اختلاف زن و مرد در این است که مردان همیشه آینده را می نگرنند وزنان گذشته را بخاطر می آورند.

 

- زن مخلوقی است که عمیق تر میبیند و مرد مخلوقی است که دورتر را میبیند.

 

عالم برای مرد یک قلب است و قلب برای زن عالمی است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

      **عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

**زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردنه.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

روان شناسان شخصیتی براین عقیده اند که شماره تولد، شما را از آن چیزی که می خواهید باشید دور نمی کند، بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است. به مثال زیر توجه کنید :

فرض می کنیم که شما متولد 29 اردیبهشت 1364 هستید.اردیبهشت ماه دوم (2) سال است پس :

9=1+8=18=5+9+3+1=1395=1364+2+29

شماره تولد 9 است و اکنون می توانید آنچه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید.

تفسیر اعداد:

 

1- خالق و مبتکر:

یک' ها پایه و اساس زندگی هستند. همیشه عقاید جدید و بدیع دارند و این حالت در آنها طبیعی است. همیشه دوست دارند تمامی کارها و مسائل بر حول محوری که آنها می گویند و تعیین می کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند، گاهی خود خواه می شوند. با این حال 'یک' ها بشدت صادق و وفادارند و به خوبی مهارتهای سیاسی را یاد میگیرند . همیشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند، چون عاشق این هستند که 'بهترین' باشند . در استخدام خود بودن و برای خود کار کردن بزرگترین کمک به آنهاست ولی باید یاد بگیرند عقاید دیگران ممکن است بهتر باشد و باید با رویی باز آنها را نیز بشنوند.

 

 

2- پیام آور صلح :

'دو' ها سیاستمدار به دنیا می آیند ! از نیاز دیگران خبر دارند و غالبا پیش از دیگران به آنها فکر می کنند . اصلا تنهایی را دوست ندارند . دوستی و همراهی با دیگران برایشان بسیار مهم است و می تواند آنها را به موفقیت در زندگی رهنمون سازد. اما از طرف دیگر ، چنانچه در دوستی با کسی احساس ناراحتی کنند ترجیح می دهند تنها باشند.از آنجایی که ذاتا خجالتی هستند باید در تقویت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه ها و فرصت ها آنها را از دست ندهند.

 

 

3- قلب تپنده زندگی :

' سه ' ها ایده آلیست هستند، بسیار فعال،اجتماعی،جذاب،رمانتیک وبسیار بردبار و پر تحمل .خیلی کارها را با هم شروع می کنند اما همه آنها را پیگیری نمی کنند. دوست دارند که دیگران شاد باشند و برای این کار تمام تلاش خود رابه کار می گیرند. بسیار محبوب اجتماعی و ایده آلیست هستند اما باید یاد بگیرند که دنیا را از دید واقعگرایایه تری هم ببینند.

 

4- محافظه کار :

'چهار' ها بسیار حساس و سنتی هستند. آنها عاشق کارهای روزمره، روتین و پیرو نظم و انضباط هستند و تنها زمانی وارد عمل می شوند که دقیقا بدانند چه کاری باید انجام دهند. به سختی کار و تلاش می کنند. عاشق طبیعت و محیط خارج از خانه هستند. بسیار مقاوم و با پشتکار هستند. اما باید یاد بگیرند که انعطاف پذیری بیشتری داشته و با خود مهربانتر باشند.

 

 

5- ناهماهنگ با جماعت :لبخند

'پنج' ها جهانگرد هستند و کنجکاوی ذاتی، خطر پذیری و اشتیاق سیری ناپذیر آنها به جهان هستی و دیدن محیط اطراف خود،غالبا برایشان درد سر ساز می شود. آنها عاشق تنوع هستند ودوست ندارند مانند درخت در یک جا ثابت بمانند. تمام دنیا مدرسه آنهاست و در هر موقعیتی به دنبال یادگیری هستند. سوالات آنها هرگز تمام نمی شود. آنها به خوبی یاد گرفته اند که قبل از اقدام به عمل، تمامی جوانب کار را سنجیده و مطمئن شوند که پیش از نتیجه گیری ،تمامی حقایق را مد نظر قرار داده اند.

 

6- رمانتیک و احساساتی :

' شش' ها ایده آلیست هستند و زمانی خوشحال می شوند که احساس مفید بودن کنند. یک رابطه خانوادگی بسیار محکم برای آنها از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اعمالشان بر تصمیم گیری هایشان موثر است و آنها حس غریب برای مراقبت از دیگران و کمک به آنها دارند. بسیار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگی می شوند. عاشق هنرو موسیقی هستند. دوستانی صادق و در دوستی ثابت قدم هستند.'شش' ها باید بین چیزهایی که می توانند آنها را تغییر دهند و چیزهایی که نمی توانند، تفاوت قائل شوند.

7- عاقل و خردمند :

'هفت' ها جستجو گر هستند. آنها همیشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفی بوده و به سختی اطلاعات به دست آمده را با ارزش حقیقی آن می پذیرند.احساسات هیچ ارتباطی با تصمیم گیری های آنها ندارد. با اینکه در مورد همه چیز در زندگی سوال می کنند اما دوست ندارند مورد پرسش واقع شوند و هیچگاه کاری را ابتدا به ساکن با سرعت شروع نمی کنند و شعارآنها این است که به آرامی می توان مسابقه را برد. آنها فیلسوفهای آینده هستند؛ طالبان علم که به هر چه می خواهند می رسند و سوال بی جوابی ندارند . مرموز هستند و در دنیای خودشان زندگی می کنند و باید یاد بگیرند در این دنیا چه چیزی قابل قبول است و چه چیزی نه!

 

 

8- آدم کله گنده :

'هشت ' ها حلال مشکلات هستند. اساسی و حرفه ای سراغ مشکل رفته و آن را حل می کنند. قضاوتی درست دارند و بسیار مصمم هستندو طرحهاو نقشه های بزرگی دارند و دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. مسوولیت افراد را بر عهده می گیرند و مردم را با هدف خاص خود می بینند. با شرایط ویژه ای این امکان رابه وجود می آورند که دیگران همیشه آنها را رئیس ببینند.

 

 

9- اجرا کننده و بازیگر :

'نه ' ها ذاتا هنرمند هستند . بسیار دلسوز دیگران و بخشنده بوده و آخرین پول جیب خود را نیز برای کمک به دیگران خرج میکنند . با جذابیت ذاتی شان اصلا در دوست یابی مشکلی ندارند و هیچ ** برای آنها فرد غریبه ای به حساب نمی آید.در حالات مختلف شخصیت های متفاوتی از خود بروز می دهند و برای افرادی که اطرافشان هستند شناخت این افراد کمی دشوار به نظر می رسد . آنها شبیه بازیگرانی هستند که در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی نشان می دهند. افرادی خوش شانس هستند اما خیلی وقتها از آینده خود بیمناک و نسبت به آن هراسان هستند. آنها برای موفقیت باید به یک دوستی و عشق دو جانبه که می تواند مکملشان در زندگی باشد دست یابند

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود .پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

 

 

مرد نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفاً کمک کنید . روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین کارها.

 

 

 

مانعى در مسیر

در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم! «هر مانعى = فرصتى «

 

 

عشق برای تمام عمر

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: « باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه«

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از اول دلیل عجله‌اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است ...!

 

خواب عجیب!

روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که پیش فرشته هاست و به کارهای انها نگاه میکند. هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند و داخل جعبه میگذارند . مرد از فرشته پرسید : شما چه کار میکنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت میگذارند و انها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.

مرد پرسید: شماها چه کار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است . مرد با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر

وجمله آخر...

خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد...

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

چقدر خوبه که بدونی یکی میخواد بهت بگه آدم خودخواه و ریا کاری نیستی.

چقدر خوبه که بدونی یکی میخواد بهت بگه آدم صادق ودرستکاری هستی.

چقدر خوبه که بدونی یکی میخواد بهت بگه آدم مهربونومتواضعی هستی.

 چقدر خوبه که بدونی یکی میخواد بهت بگه آدم محترمی هستی و ذهن بازی داری.

چقدر خوبه که بدونی یکی میخواد بهت بگه آدم سخت کوشی هستی و کار خیلی ها روراه میندازی.

چقدر خوبه که بدونی یکی میخواد بهت بگه که...

همیشه خودتو تشویق میکنی که از درون اصلاح بشی.

همیشه به جای یاس و ناامیدی, شور و شوق زیادی داری.

به جای نادرستی , پاکی ودرستی روپیشه راهت کردی.

به جای تکبروخودخواهی, تواضع و فروتنی رو در پیش گرفتی.

به جای حرص و طمع, آدم دست و دلبازی هستی.

به جای بدجنسی ,خیلی با ایمان و درستکاری.

به جای دورویی و ریا, خیلی یکرنگ و خالصی.

حالا که میتونی توجه و لطف خدا روجلب کنی این عبارت ها رو هم به خودت ,ذهنت وقلبت تلقین کن:

اگر میخواهی  واقعا برنده و فاتح زندگیت باشی,

منتظر نمون تا دیگران تشویقت کنن,

به نفس درونی خودت که بهترین مشوقته رجوع کن,

برای هر کسی که بهت نزدیکه ارزش و احترام قائل شو,

چون ممکنه یه روز از خواب بیدار شی و ببینی که,

یه گوهر ارزشمند و گرانبها رو زمانی از دست دادی که درگیر گرفتاری هات بودی...

وقتی داشتم این مطلب رو تایپ میکردم خیلی لذت بردم.چقدر خوب میشه که آدما اینقدر زیبا به زندگی نگاه کنن واین همه شفاف زندگی کنن.با خودم میگم کاش میشد که اینطور بود, کاش میشد آدما هم مثل این جمله ها اینقدر زیبا و دلنشین باشن.البته هستن اما باید گشت...کاش منم بتونم یه روزی اینجوری باشم ,خالص و یکدست...!!

 منبع:مجله ی موفقیت

نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

روزی ابریشمی برگ درختی رابرگرفته و با صدای بلند میگفت...

خدایابه تو عشق می ورزم که به من قدرت عشق ورزیدن را آموختی

خدایا من با تو سخن میگویم که توانایی سخن گفتن به من بخشیده ای

خدایا من با تو راز و نیاز میکنم که به من اجازه دعا کردن داده ای

خدایا من بخشندگی را از تو آموختم , به همه آنانی که از کنارم میگذرند کلام خوش و نیت خیرم را می بخشم

خدایا تو به من قدرت  انتخاب داده ای من راه عشق را برگزیده ام که در حرم الهی تو , منزل کنم

خدایا سرنوشت را به دست خودم سپرده ای من با اعتماد به تو , آن را در لوای قانون عدل الهی ات قرار میدهم

خدایا تو با مهر به اعمال من می نگری تا من بیاموزم...

نخست به خودم بنگرم ,از خود بپرسم , خویش را سرزنش کنم و برای گناه خویش , کسی را جز خود مقصر نبینم

میدانم هیچ بهانه ای را نمی پذیری , که قلب دوست را آزردم و گونه اش را نمناک کردم...

خدایا گاه نمیدانم مقصدم کجاست!

خسته و بی سامان...

با ابرهای دلتنگی , که از چشمانم می گریند خود را فرو میریزم...

می گذارم شیون دلم از میان تاریکی ها بگذرد وبی تاب آغوش تو ,نور را بجوید

از لا به لای تاری اشکم, انوار عشقت را میبینم که برای رسیدن به من عرش را درمی نوردند.

خدایا حریر رحمتت را بر سرم می نشانی تا بیاموزم محبت,سبک و لطیف بر وجود دوست مینشیند.

باران رحمتت بر زندگی ام میبارد تا عطش حسد دلم را فرو نشان.

به من می آموزی که رشد در عشق جوانه می زند,

عشق در محبت ریشه می دواند

ومحبت سر فصل همه ی آموختنی های توست.

و دلخوشی من به آن روزی است

که مهر در قلبم, بی بهانه ی غروب, طلوعی جاودانه داشته باشد....

 منبع:مجله ی موفقیت

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

علاقه و محبت شدیدی که سابقا به تو ابراز می کردم
دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر میشود و هرچه تو را بیشتر می شناسم
به دورویی و دورنگی تو بیشتر پی می برم و
این احساس در قلبم جای می گیرد که بالاخره باید
از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که
روزی شریک زندگی تو باشم
اگرچه دوستی با برگها بهاری کوتاه بود ولی
بسیاری از اوراق و صفحات زندگی تو برای من روشن شده و مطمئن هستم که
جز تظاهر و دورویی چیز دیگری نیست
اگر دوستی ما سر بگیرد تمام عمر را
با پشیمانی خواهم گریست و اگرچه افسانه ی آشنایی ما غیر از این باشد از هم جدا
خوشبخت می شویم و حالا لازم است بگویم
این موضوع را هیچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش
این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر
در صدد دوستی با من باشی بنابراین من از تو می خواهم
جواب نامه را ندهی چون نامه ی تو سراسر از
دروغ و تظاهر و خالی از هر گونه
محبت و علاقه است و تصمیم گرفتم برای همیشه
تو و یادگار عشقت را فراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم
دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم


حالا اگر می خواهی به علاقه و محبت من نسبت به خودت پی ببری نامه ای را که نوشتم دوباره یک خط درمیان بخوان.

نوشته شده در پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody