زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

بگذشت مه روزه، عیــد آمد و عیــد آمد

 

بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد

 

آخرین سفره های ضیافت نور برچیده شد و آخرین سوره ها، دعاها، نیایشها و غزلها در اشتیاق معبود خوانده شد ... اشک بیقرارمان دیگر بار باریدن گرفت و از آن حضور بیکران برای یک مهمانی منور رمضانی دیگر وعده خواست، وعده ای سبز برای احساس ترنم زیبای بهار رمضان سالی دیگر و رخصت حضور در میهمانی و ضیافت پر معنویتی دیگر ...

 

اللهم اهل الکبریا و العظمه

و اهل الجود و الجبروت

و اهل العفو و الرحمة

و اهل التقوى و المغفرة

 

اسئلک بحق هذا الیوم الذى جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلى الله علیه و آله ذخرا و شرفا و کرامة و مزیدا، ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى کل خیر ادخلت فیه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من کل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد، صلواتک علیه و علیهم. اللهم انى اسئلک خیر ما سئلک منه عبادک الصالحون و اعوذ بک مما استعاذ منه عبادک المخلصون‏.

 

بارالها، به حق این روزى که آن را براى مسلمانان عید و براى محمد(ص) ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادى از تو می ‏خواهم که بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خیرى وارد کنى که محمد و آل محمد را در آن وارد کردى و از هر سوء و بدى خارج سازى که محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو می طلبم آنچه بندگان شایسته‏ات از تو خواستند و به تو پناه می برم از آنچه بندگان خالصت‏ به تو پناه بردند.

 

خدایا! فطر از فطرت است و فطرت ما را به اولین روز آفرینش بر می گرداند؛ آنگاه که جبرییل را فرستادی، تا از خاک زمین مشتی برگیرد و تو خمیره آدم را در بین طائف و مکه به 40 روز سرشتی.

آفریدگارا! تو مرا آفریدی تا نام های تو را یاد بگیرم و تو را به هزار و یک نام مقدس فرا بخوانم و با یاد و نام تو صدای عاشق تو را جاودان بر گنبد گیتی مکرر بدارم.

مهربانا! نیک می دانستی که از خاک بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا که دوستم داشتی، رهایم نکردی؛ بهار رمضان را در چرخش ایام بر سر راهم قرار دادی تا سر و تن، دل و جان، و خویشتن خویش را در بارش بارانهای رحمت تو، از هر چه آلودگی و سنگینی و گرد و غبار بزداییم و طاهر شوم.

پروردگارا! تو مرا به مهمانی ات فرا خواندی تا در برابر نگاهت، در حضور باشکوه و مهربانت، در بارگاه معنوی ضیافت نورانی ات دوباره به یاد فطرتم، خود خود خودم بیفتم، از وابستگی ها، دلبستگی ها، شبکه رکودآور روزمرگی ها، بگذرم و روح تنها و دل پ‍‍ژمرده ام را، در آن اعماق بیابم و با آیینه ای از زلال خوبی ها و پاکی ها به نماز فطر تو بیایم ...

عید فطر، روز جشن بازگشت به فطرت و روز چیدن میوه های شاداب استجابت دعا بر شما مبارک باد. از همه شما خوبان التماس دعا داریم و امیدواریم این تحول ارزشمند سرآغازی برای کامیابی ها،خوشبختی ها و شادکامی های شما عزیزان باشد.

 

همه روزهایتان عید و همواره عیدهایتان سبز باد...

این پست رو باید دیروز میذاشتم که بنابه دلایلی نتونستم...اما حالا تبریک منو با یه روز تاخیر بپذیرید...لبخند

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

درمرحله اول بیاد بیارید شما یک میدان انرژی هستید نه یک بدن فانی- بیاد بیارید یک نیروی بزرگتری تو دنیا هست که شما میتونید برای رسیدن به خواسته هاتون از اون استفاده کنید- بانکی وجودداره که خیلی بیشتراز پولی که شما از خودتون دارید میتونه روی آرزوهای خوبتون سرمایه گذاری کنه...

 

اگه تا بحال از وجود این سیستم بانکی بی خبر بودید این مرحله ذهنتون رو باز میکنه تا آماده پذیرش یک وام هنگفت از نیروی بیکران کیهان باشید.

 

پس گام اول:

 

٣۴مرتبه ذکر الله اکبر(خدا بزرگه ) رو بگید و همزمان شروع به اندیشه کنید.

 

بیاد بیاورید نیروی بیکران از نیروی ما بزرگتر است  بزرگتراز نیرویی که ما در بازوانمان داریم

 

بزرگتراز نیرویی که پول ما برایمان فراهم میکند  بزرگتر از نیرویی که ما از ارتباطاتمون داریم بزرگتر از نیرویی که انسانها میتوانند داشته باشند.

 

اگر به یک شاخه علمی خیلی علاقه دارید به پیچیدگیهاو رازهای اون شاخه علمی فکرکنید ( مثلا به رازی که در اثرانگشت ما انسانها وجود داره که هیچ دونفری اثر انگشت یکسان ندارند)

 

وقت گفتن الله اکبر به معنیش فکر کنید خدا بزرگتر است با این معنی باید مدیتیت کنید یعنی این معنی رو تصور کنید.

 

شواهد ذهنیتون رو برای این معنی بیاد بیارید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

دشت هایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی،پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید،پی نوری، ریگی،لبخندی.

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود،که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم،باد می آمد،گوش دادم:

چه کسی با من ،حرف می زد؟

سوسماری می لغزید

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه،بعد جالیز خیار،بو ته های گل رنگارنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی

گیو ها را کندم،و نشستم،پاها در آب:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی،سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است!

هیچ،می چرد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک،گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس!جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست.

آری

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور،مثل خواب دم صبح

وچنان بی تابم،که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است،که مرا می خواند...

دلم گرفته بود...دلتنگی عجیبی وجودم رو پر کرده بود،برای طبیعت، برای جای دنجی که فقط مال منه و تنهایی های من!دلم میخواست مدتی دوربودم،از آدما،از سر و صدا،از این همه شلوغی.بنا به عادت همیشگی یه سری به اشعار سهراب زدم،انگار سهرابم میدونست تو دل من چه خبره...آرومم کرد.

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

مرور سریع رازقانون جاذبه

 

ابتدا ببینیم این راز بزرگ زندگی چیست؟

 

این رازی است برای همه هر آدمی در هر زمانی از تاریخ در هر نقطه از این جهان پهناور با هر شرایط عام و خاص انسانی و در هر جامعه ای با هر سلیقه و گرایشی میتونه با استفاده از این راز به آرزوهای خود برسه.رازی برای همه که همه موفقیت ها را هم در برمیگیره ،شاید بشه اونو راز خوشبختی بنامیم.  چون هر چه آرزو دارید  با این  راز بدست می آورید شادی، سلامت و ثروت و...

 

قانون جاذبه  یکی از مهمترین قوانین کائنات است وکائنات بر پایه این قانون ساخته شده.

 

مهم نیست شما کی هستید ، در چه برهه ای از زمان ،کجا یید وچکارمی کنید؟ چون به هر حال درهرجااز این جهان هستی باشید با یک نیروی بیکران کار و زندگی میکنید نیرویی تحت امر قانونی به نام قانون جاذبه.

 وقتی به اطراف تون نگاه میکنید چیزهای زیادی رو می بینید که  عوامل مختلفی باعث وجود اومدن  اونها دراطراف شما شده اند اما این قانون میگه در نهایت تمام چیزهایی که به زندگی شما وارد میشه شما خودتون اون رو به زندگی خود جذب کرده اید.

می پرسید چطور؟؟؟

توسط واقعیت ذاتی تصاویری که شما در ذهن دارید و به آن فکر میکنید.

 

در واقع هرچیزی که شما بیشتر به اون فکر کردید و روی اون تمرکزکردیدوشما به زندگی خودتون دعوتش کردین.

 

ساده ترین مثال برای این موضوع  غول چراق جادوست هر چیزی رو که روی اون تمرکزکنید بزودی درکنارخودتون می بینید.

 

این اصل در کوتاهترین جمله به اینصورت بیان میشه: افکار تبدیل میشن به حوادث.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

سکوت، یعنی گفتن در نگفتن، یعنی مقابله با شهوت رام نشدنی حرف، یعنی تمرین

 

برگشتن به دوران جنینی و شنیدن انحصاری لالائی قلبِ مادر در تنهائی محض.

 

سکوت در مکالمه تلفنی، یعنی تردید یا مزاحمت، یا شرم.

 

هر سکوتی، سرشار از ناگفته ها نیست، بعضی وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته

هااست.

 

موسیقی، یعنی سکوت بعلاوه سکوت های شکسته شده ی موزون.

 

سکوتِ آرام کتابخانه، یعنی رعد و غرش نهفته ی تمامِ حرف های فشرده ی عالم،

در پیش از این.

 

سکوتِ شاهد، یعنی شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطیلی وجدان.

 

سکوتِ محکوم بی گناه، یعنی بغض، آه، گریه درون.

 

سکوتِ مظلوم، یعنی نفرینی مطلق و ابدی.

 

بعضی سکوت را به رشوه ای کلان می خرند و با سودی سرشار، به اسم حق

السکوت، می فروشانند.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

انتخاب های شما بستگی به هویت شما دارد، و هر انتخابی که در زندگی داشته باشید، تعیین می کند چه فردی هستید. هویتی که برای خود می سازید، تصمیمات، رفتارها، و اعمال شما است که تکه های پازِل زندگی شما را تشکیل می دهند و کنار هم جور شده و تصویر زیبایی را می سازد که شما هستید. تصویر شما چه چیزی را آشکار می کند؟ کشف اینکه شما چه هستید و که هستید کار ساده ای است: شما همان چیزی هستید که خودتان سبب می شوید که باشید. هر تصمیم شما بخشی از هنر وجودی شماست. در پی کشف و شناخت خود باشید و شاهکار شما سرشار از امیال، ترس ها و نگرانی های وجودی، سرگردانی ها، و بی هدفی ها خواهد بود. تصمیم بگیرید که وجود بهتری از خود خلق کنید و خود را بر اساس امیال، اولویتها، باورها و اعتقادات، و استعدادهای خود طرح ریزی کنید، و شاهد یک شاهکار خواهید بود. با انجام تمریناتی که در این مقاله به آنها اشاره می شود، قادر خواهید بود خود را بشناسید، و بعد می توانید تصمیم بگیرید که به چه انسانی تبدیل شوید.

 

 

وقتی تصمیم بگیرید که در راستای هسته ی وجودی خود عمل کنید و راهی را دنبال کنید که انتخاب کرده اید، در حال تغییر هستید. ممکن است کسی نباشید که در آینده خواهید بود، اما فراموش نکنید که همان آدمی هم نیستید که در گذشته بودید. پس باید ببینید که امروز که هستید؟ اگر بخواهید هویت خود را در دیگران پیدا کنید، عزت نفس، و احساس ارزش شما هم بر انتخاب ها و نفوذ آنها وابسته خواهد بود. اما اگر تشخیص دهید که خود وجودی مستقل هستید، برحسب همان رفتار خواهید کرد.

 

برای ساختن یک شاهکار هنری، حدود تعریف و سایه های خاصی وجود دارد. بدون زمینه طرح و سایه، زیبایی تصویر از بین میرود. زمینه ی طرح باعث می شود رنگ ها همانطور که سازنده و طراح آن در سر داشته به زیبایی جلوه کنند. سایه های تیره، مثل اوقات سخت زندگی، می توانند قسمتی از سفر زندگی ما را رنگ کنند. آیا اجازه می دهید این سایه های تیره هویت شما را تعیین کنند، یا درمقابل آن می ایستید و آنچه که می خواستید باشید را به جهان نشان می دهید؟ شما می توانید تصویری زیبا و درخشان خلق کنید، پس سعی نکنید که پرده ی نقاشی خود را با سایه ها پر کنید و اجازه ندهید که شاهکار هنری از آن بیرون بیاید. همین امروز تصمیم بگیرید که فرای محیط پیرامونتان قدم بردارید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد. پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم". مرد بسیار متأثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به راهش ادامه داد.

 نکته اخلاقی : در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب کنند! خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجر به سمتمان پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش بکنیم یا نکنیم!

 نکته مدیریتی : به محیط داخلی و خارجی سازمان خود به اندازه کافی توجه داشته باشید. ذینفعان داخلی و خارجی سازمان را در نظر بگیرید و به خواستها و نیازهای آنها توجه کنید. نیروی انسانی به عنوان یک سیستم طبیعی زنده و هوشمند و سازمان به عنوان یک سیستم اجتماعی پیچیده، رفتارهای متنوع و پیچیده‌ای از خود نشان می‌دهند که حکم «پاره آجر» حکایت را دارند اما به آن سادگی که مرد ثروتمند متوجه پاره آجر شد مدیران نخواهند توانست «پاره آجرهای» نیروی انسانی و سازمان را درک کنند چرا که نوع آنها متنوع، پیچیده بوده و دارای معانی مختلف هستند و ممکن است خود را در قالب نقاط قوت و ضعف نشان دهند. بنابراین باید شناخت کافی نسبت به نیروی انسانی و سازمان خود داشته باشند و رفتار و سبک متناسب با مدیریت آنها را بکار بندند. هم‌چنین محیط خارجی سازمان نیز باید بررسی شود و «پاره آجرهایی» که در قالب فرصت‌ها و تهدیدها در پیش روی سازمان قرار می‌گیرند، پیش از آنکه مانند پاره آجر به سازمان صدمه بزنند، شناسایی شده و رفتار مناسب برای برخورد با آنها اتخاذ شود.(اینم واسه گل روی خودم و بچه های مدیریت...)

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

 

 

پادشاهی جایزه ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

 

 

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز.... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم."

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....

 

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!" 

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

گفتم:: چقدر احساس تنهایی می‌کنم

گفتی: فانی قریب

:: من که نزدیکم (بقره/آیه 186) ::.

 گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

  .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/آیه205 ) ::.

 گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

 .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/ آیه 22) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

  .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/آیه 90) ::.

 گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟     

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

  :: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/آیه 104) ::.

 گفتم: دیگه روی توبه ندارم

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/آیه 3-2 ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ 

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

 .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/ آیه 53) ::.

 گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

 .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/آیه 135) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم!  ...  توبه می‌کنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/آیه 222) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     

گفتی: الیس الله بکاف عبده

 .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/آیه 36) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/آیه 43-14 )::.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم

تو زهری زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی که شور هستی از توست

شراب جام خورشیدی که جان را

نشاط از تو غم از تو شادی از توست

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره ی غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند(( دل از عاشق برگیر))!!

که نیرنگ است و افسونست و جادوست!

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که این زهر است اما نوش داروست

چه غم دارم از این زهر تب آلود

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه ی مرگ

غمی شیرین دلم را مینوازد

اگر مرگم به نامردی نگیرد

مرا مهر تو در دل جاودانیست

وگر عمرم به ناکامی سرآید

ترا دارم که:((مرگم زندگانیست))

((فریدون مشیری))

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody