زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

در روزهای آغازین انقلاب آلبومی منتشر می شود که شامل ترانه های خوانندگان معروف پاپ آن دوره و چند سرود انقلابی است وحدت نام این مجموعه است که با عنوان فرعی پایان 2500 سال دیکتاتوری همراه است . ترانه های افرادی چون ابی - شاهرخ - پرویز و فرامرز اصلانی در این نوار قرار داده شده است . کارها حال و هوای انقلابی دارند . اما سرنوشت خوانندگان این آلبوم به این صورت می شود که به جز دو خواننده که در ایران می مانند خواننده هایی را که در بالا نامشان آورده می شود به مهاجرت تن می دهند...

ابی چند ماه بعد از ایران میرود و طی این سالها ترانه هایی بر ضد حکومت ایران می خواند و همچنان هم به فعالیت خود ادامه می دهد...


شاهرخ هم که چند کار انقلابی اجرا کرده بود به امریکا می رود و او هم جزو خوانندگان سیاسی می شود که بر ضد نظام فعلی ایران کارهایی را ارائه می دهد......

پرویز هم پس از مدتی به خارج می رود و به کار آهنگسازی و خوانندگی می پردازد البته وی طی این سالها کم کار بوده است و مانند بقیه سیاسی خوان نشده است...

فرامرز اصلانی دیگر خواننده ای است که به غربت می رود و در این سالها رویه آرام خود را در پیش گرفته و معدود آ لبومهایی را منتشر کرده و کار جدید وی علیرغم اینکه چند سال آماده انتشار است ولی هنوز پخش نشده البته قرار بود این کار در ایران به صورت مجاز منتشر شود که این مورد هنوز به مرحله اجرا نرسیده...

در اوایل انقلاب کاستی به نام جنبش با صدای حبیب منتشر می شود که به عنوان هدیه نوروزی سال ۵٩ از آن نام برده شده و شامل کارهای انقلابی می شود . حبیب حدود پنج شش سال بعد از ایران می رود و کار خود را در غربت ادامه می دهد . وی به قول خودش چند سال کارهای تند سیاسی می خواند اما مدتی است که روند فعالیتهایش را تغییر داده و بیشتر این روزها کارهای عاشقانه و جوان پسند می خواند . وی یکی از معدود خواننده های قدیمی است که پس از انقلاب یکبار به ایران مسافرت کرد..

ترانه الله الله که هنوز هم از صدا و سیما پخش می شود کار هاتف است که سه چهار سال پس از انقلاب به خارج از کشور رفت . وی طی این سالها جزو دسته ای بوده که ترانه های سیاسی زیادی هم خوانده و کماکان هم به خوانندگی می پردازد.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

 دیروز جایی خوندم...

 

"احمد 26 ساله و همسرش فاطمه 25 ساله، از زوج های معلولی هستند که مدت یک سال است با یکدیگر ازدواج کرده و در خانه های مخصوص زوج ها در آسایشگاه کهریزک زندگی می کنند. احمد دچار معلولیت از هر دو دست و فاطمه از هر دو پا می باشد. این زوج معلول، اما توانمند در زمینه کارهای هنری فعالیت هایی دارند...."

 

در ادامه ی این مطلب عکسهایی از این زوج خوشبخت درج شده بود که مشغول انجام کارهای روزانه بودند... کاش می تونستم اینجا بذارم واستون... نگاه کردن به اون عکسها یه حس خوبی بهم بخشید...یه درس،یه خوشحالیه خاص،یه صداقت و پاکی...آرامش و علاقه ای که بینشون وجود داره واقعا تحسین برانگیزه...خیلی قشنگه وقتی 2 نفر با این همه عشق و علاقه در کنار هم قرار می گیرن و بدون هیچ منتی می مونن با هم، برای همیشه...برای هر دوشون موفقیت و خوشبختی بیشتر آرزومندم...

کم نیستن اینجور اشخاص که یه جورایی برجسته ترن...یکی از هم دانشگا هیهای من هم همینطوره...اما قدم به قدم با ما داره میاد بالا...نمی گم آسون و بی مشکل میاد...حرف از ارادش میزنم...که برام شده یه الگو...برای ایشون هم آرزوی موفقیت دارم...

 

واینکه...

 هیچ یاس مسلمی نیست که قطره ای امید را در قلب خود نگه ندارد و هیچ بدبینی مفرطی نیست که مملو از ذرات شناور خوش بینی نباشد. اگر بپذیری که برای اغلب انسان ها رویای نوعی معجزه وجود دارد که وقوعش آن را از معجزگی می اندازد و تبدیل به محصولی ایمانی- ارادی می کند که نهایتا اتفاق نیز در آن سهمی دارد، باید بپذیری که نمی توان تحت هیچ شرایطی تسلیم ناامیدی های روزگار شد...

 

بنابراین باید امید را نوید داد، حتی به صورت ساده ترین انشای یک طفل مدرسه ...

می شه خندید، درحالی که غم های بزرگی توی قلبت داری.

می شه اشک ریخت، درحالی که خدایی به اون بزرگی داری.

می شه خسته بود، درحالی که روحی پر از انرژی داری.

 

پس چرا فکر می کنی با چند تا مشکل پیچیده و ناخودآگاه، دیگه نمی شه خوشبخت بود؟

خوشبختی چیزی نیست جز یک احساس شور و شعف ... لذت بردن از لحظه های زندگی و بخشیدن انرژی بی پایان به خودت و همنوعانت برای تبدیل نبرد زندگی به "بازی زندگی".

ما فقط یک بار فرصت زندگی کردن در این دنیا رو داریم!

 

بیا این یک بار، به گونه ای زندگی کنیم که داشته ها و نداشته هامونو ضعف قلمداد نکنیم و آرزو کنیم که بتونیم بهترین خاطرات رو از زندگی داشته باشیم...

بیا تا قدرت اراده مون رو تا حد امکان بکار ببندیم و برای رسیدن به آرزوهای بزرگ و دوست داشتنی ناامیدی ها را از خودمون دور کنیم...

 

به کسانی که دوستشون داریم عشق بورزیم و به گونه ای زندگی کنیم که تعبیر حقیقی خوشبختی را در دمادم عمر بخوبی تجربه کنیم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

سبز آمدى، سرخ رفتى، حال آنکه سپید زیستى و صداقت، تنها واژه‏اى است که برازنده نام توست. تو از زلالى هر آینه فراترى. در تو کرامت باران موج می ‏زند. با تلاوت قرآن هم آغوشى و دست‏هایت، مونس آسمان مدینه‏اند. هنوز کوچه ‏های مدینه از خاطره گام‏های آهسته تو سرشار است. هنوز سایه‏های آرام شب، از وزش نسیم حضور تو بیدارند. هنوز خانه ‏های بی‏نور و تهی از عطر مهر مادر و پدر، به لحن دلگشای تو مشتاق مانده است. کسی چه می‏دانست که آن شعر شبانه نان و طعام، از قلب غزل سرای نوازش توست که می‏تراود؟!

 

دریغا که تا بودی و هرم حضورت را به گمنامی اما به عشق، به خلق خدا پیشکش می‏کردی، از ادراک تو محروم ماندند! حالا پس از رفتن تو، یک شهر به اندازه همه آن چشیدگان جرعه‏های تو، تنهایی خویش را مرثیه می‏خواند و مویه می‏کند. آن دلگرمی که در یأس فروتن دل‏ها از جانب تو می‏دمید و شفافیت آب را به روان خشک و خسته آنها می‏بخشید، حالا از دست رفته است و تو پرواز کرده‏ای به آشیانه مرغان بهشت. وقتی زبان می‏گشودی، گره فرو بسته صدها هزار پرسش بی‏امان می‏گشود و دفتر پربرگ ندانسته‏های اندیشه انسان، سطر به سطر، از واژه‏های معرفت و بلوغ، هستی می‏گرفت و اینک بر این باوریم که 65 سال، عاشقانه زیستى و 34 سال را صادقانه امامت کردى تا پر پر دانه‏هاى نجابتت به انگور زهر آلود منصور آغشته شد..

 

ای صادق آل نبی! اى انیس مدام سجاده و هم نشین شبانه قرآن! اى سعادت سپید! اى ششمین ستاره تابناک امامت و ولایت! نامت را با افتخار به دل‏هاى غریبمان مى‏سپاریم تا یادت آرام بخش سینه‏هاى بى‏تابمان باشد. چرا که اکنون ماییم و میراث فاخر سخن‏های تو که بسان گنجینه رشد و آسمانی شدن، ما را و همه را و همیشه را فرا می‏خواند ...

:: فرازی از اندرزهای آن حضرت ::

اگر خداى تعالى روزى رسان است غصه خوردنت براى چیست؟!

اگر روزى تقسیم شده است، حرص و طمع براى چیست؟!

اگر سنجش (در قیامت) حق است، پس ثروت اندوزى براى چیست؟!

اگر عوض دادن خداى تعالى حق است، پس بخل ورزیدن براى چیست؟!

اگر کیفر الهى آتش دوزخ است، پس گناه براى چیست؟!

اگر مرگ حق است، پس ناله و شیون براى چیست؟!

اگر (کارنامه) اعمال بر خدا عرضه مى‏شود، پس فریب براى چیست؟!

اگر گذر کردن بر صراط حق است، پس خودپسندى براى چیست؟!

اگر تمام چیزها به قضا و قدر است، پس اندوه براى چیست؟!

و اگر دنیا ناپایدار است، پس اعتماد و آرامش به آن براى چیست؟!

 

 شهادت امام جعفر صادق علیه السلام،پرچمدار مذهب تشیع و ششمین نور از انوار الهی را حضور شما بزرگواران وتمام مسلمین و شیعیان جهان تسلیت عرض می نمایم...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

یکی بود،یکی نبود.آن یکی که وجود داشت،چه کسی بود؟همان خدا بود وغیر از خداهیچکس نبود. این

قصه را جدی بگیرید که غیر از خداهیچ کس نیست...

 

استادى از شاگردانش پرسید: چراما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

 

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون درآن لحظه، آرامش و خونسردیمان را ازدست می‌دهیم.

 

استاد پرسید: اینکه آرامش مان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل، کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

 

شاگردان هر کدام جواب‌ هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

 

سرانجام استاد چنین توضیح داد:هنگامى که دو نفر از دست یکدیگرعصبانى هستند، قلب‌هایشان ازیکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

 

سپس استاد پرسید: هنگامى که دونفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى باهم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.فاصله قلب‌هایشان بسیار کم است.

 

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط درگوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان بازهم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

 

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگرنگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...

 

امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود.

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

شاید شنیدن اینکه کوچکترین کشور دنیا فقط شش نفر جمعیت دارد مسخره باشد. به نظر غیر واقعی میاد و شاید هم یک شوخی تلقی بشه ولی مولوسیا (Molossia) کشوری در وسط نوادا است که بنیانگذار آن کوین بائو نام دارد که او با اعلام مرز رسمی کشورش را جمهوری مولوسیا نامیده است. او یک مرد میانسال امریکایی به همراه دو فرزندش با سکنی گزیدن در بخشی از نوادا سالهاست این منطقه را کشور خود معرفی کرده است. به نقل از روزنامه واشنگتن پست، این مرد که همسرش را از دست داده، دارای دو پسر و سه قلاده سگ است و با احتساب حیوانات خانگی اش، جمعیت کشور او شش نفر است. این کشور شامل خانه کوین و چند مزرعه کوچک است که در مجموع ۵/۸ هکتار را شامل می شود.

نکته قابل توجه اینکه افرادی که بخواهند از این جمهوری دیدار کنند باید حین ورود به این کشور روادید دریافت کنند و جالب اینجاست که روند صدور روادید برای گردشگران هم توسط شخص کوین بائو که خود را رییس جمهور این جمهوری می داند صادر می شود. همه چیز در این کشور شش نفره مستقل است و دارای پستخانه، واحد پول و سایت نمایشی پرتاب موشک نیز هست که همه آنها توسط رییس جمهورش کنترل و مدیریت می شود.

کوین بائو در مصاحبه با روزنامه واشنگتن پست گفت: ما مرفه ترین کشور دنیا را داریم چون اینجا خبری از اختلاف طبقاتی نیست و خدمات درمانی نیز کلا مجانی است. هر کس بیمار شد به صندوق کمک های اولیه مراجعه می کند و داروی مورد نیازش را مجانی استفاده می کند. هوا را آلوده نمی کنیم و به همین دلیل امیدواریم سازمان ملل متحد از ما که هنوز عضو آن نشده ایم، حمایت و تشکر کند. وی در مورد سابقه حمله دشمن برای اشغال این کشور افزود: تا به حال افراد زیادی به ما حمله کرده اند اما با تکیه بر سربازان ارتش که فقط دو نفر هستند، آنها را به عقب رانده ایم.

خییییییلییی عجیبه!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

 

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،

اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست،

خدا هست.

زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است،

زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،

دامان خدا را می جوید .

خورشید هنوز طلوع میکند،

فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است.

بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد،

امواج دریا، آواز می خوانند،

بر می خیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند،

گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند،

نیستی نیست،

هستی هست .

پایان نیست،

راه هست.

تولد هر کودک، نشان آن است که،

خدا هنوز از انسان ناامید نشده است.

رابنیندرانات تاگور

در رنجی که ما می بریم ، درد نه تنها در زخم هایمان ، که در اعماق قلب طبیعت نیز حضور دارد.در تغییر هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگون می یابند ، همانگونه که انسان در گذر عمر ، با تجربیات و احساساتش تحول می یابد. در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سیاه شب، لبخندی از طلوع نمایان است . جبران خلیل جبران

قلب آدم ها گاهی شکوه می کند چرا که آدم ها می ترسند که بزرگترین رؤیاهایشان را متحقق کنند، چون یا فکر می کنند که لیاقتش را ندارند و یا اینکه نمی توانند از عهده آن برآیند.ما قلب ها از ترس می میریم، تنها از اندیشیدن به عشق های مدفون شده و یا لحظاتی که می توانستند خیلی زیبا باشند و نبودند، یا گنج هایی که می توانستند کشف شوند ولی برای همیشه در زیر خاک مدفون ماندند چون اگر هریک از این اتفاق ها بیفتد ما رنج وحشتناکی می کشیم. «قلب من از رنج کشیدن می ترسد» *** همیشه به قلبت بگو: «که ترس از رنج ،از خود رنج بدتر است» (تاریکترین لحظه ی شب،لحظه ی قبل از طلوع آفتاب است). پائولو کوئیلو

به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان ما در آن است و درد ما نیز، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش می کشد ، نه آرام می شود و نه همچون ما تباهی می پذیرد . فردوسی

منبع:

razedanesh.com

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

 

راز در تاریخ بشریت وجود داشته، کشف شده، پنهان شده، گمشده و دوباره پیدا شده است. تعدادی زن و مرد استثنایی این راز را کشف کردند و به عنوان بزرگترین انسان های روی زمین شناخته شدند.

درباره ی فیلم:

«مستند راز» مفاهیم عمیقی از زندگی را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد. این فیلم با شعار «راز تمام مرزها را در می‌نوردد تا تو را بیابد» در سینماهای جهان اکران شد.

رازی که آرزو دارید تصور کنید. (تمام مذاهب ، فیلسوفان ، حکما و... نیز همین را گفته اند.) این راز میگوید چیزی وجود ندارد که شما نتوانید باشید یا انجام بدهید یا داشته باشید. هر چه بیشتر از این راز استفاده کنید بیشتر آن را درک میکنید.

 

در این فیلم دکتر جان دمارتینی(فیلسوف)، دکتر فرد آن ولف (فیزیکدان کوانتوم) ، باب دویل (نویسنده) ، بیل هریس ( روانشناس) ، دکتر جان هگلین (فیزیکدان کوانتوم) ، جیمز آرتور ری (فیلسوف) ، نیل دونالد والش (نویسنده) و ... از این راز صحبت می کنند.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

" حمید مصدق"

 

*تو به من خندیدی و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم..

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز،

 

سالهاست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

 

 

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد"

 

*من به تو خندیدم

 

چون که می دانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

 

پدرم از پی تو تند دوید

 

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

 

پدر پیر من است

 

من به تو خندیدم

 

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

 

دل من گفت: برو

 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

 

و من رفتم و هنوز،

 

 سالهاست که در ذهن من آرام آرام

 

حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت*...

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...

کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...

کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...

کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..

آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...

 

بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی...

باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی...

باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...

انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...

و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من...

التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...

و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...

 

دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..

فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...

 

بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد...

بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...

شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...

هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....

قدمهایی به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی ام...

آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...

اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ....

 

عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...

پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت است ....

در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... واز همیشه بیشتر دوست میداریم....و چقدر زیباست...

 

با مقدمه یا بی مقدمه تنها می گویم:

پائیز را غنیمت شمارید تا هنوز نرفته است...

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.

اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!

اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!

اگر زندگی مهر نیست پس چرا کبوتر با کبوتر باز با باز کند پرواز؟!

اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمک می زنند؟!

اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!

اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!

اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و کلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!

اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوزد و بسازد و بگرید و بخندد؟!

اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی که هَووی مهتابند اینقدر کرشمه دارند؟!

اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!

اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟!

اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟!

اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!

اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!

اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!

اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟!

اگر زندگی کام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟!


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

تا به حال چند بار احساس کرده‌اید که مغز شما از کار افتاده است و دیگر قادر به فکر کردن نیستید؟ این به‌ دلیل آن است که ما نیاز داریم توانائی‌های خود را برای فکر کردن افزایش دهیم. مطلب حاضر به نکاتی می‌پردازد که ما برای بیشتر و بهتر فکر کردن باید به کار گیریم و به آن نیاز داریم ...

 

1.      یافتن بهترین زمان. بیشتر افراد مسن صبح‌ها بهتر می‌توانند فکر کنند و اغلب جوانان بعداز ظهر‌ها.

2.     خوب تحصیل کنید اما افراط نکنید. بعضی از روان‌شناسان عقیده دارند که تحصیلات تخصصی افراطی و زیاد می‌تواند به توانایی تفکر خلاقانه آسیب وارد کند.

3.     خاطرات جدید را به خاطرات قبلی بچسبانید. حافظه خود را چون دار بستی در نظر بگیرید و اطلاعات جدید را روی آن تثبیت کنید. همیشه اطلاعات جدید را به چیزی پیوند دهید و هرگز آن را تنها رها نکنید.

4.     تا می‌توانید تمرین کنید. یادگیری و تمرین مداوم ذهن را تغییر می‌دهد.

5.     به ایده‌های خود، شانس شکوفا شدن بدهید. بسیاری از ما با توجه به توانائی‌هایمان امکان ارزیابی حقایق و تصمیم‌گیری سریع داریم. خلاقیت نیاز به آرامش و سکون دارد و اینکه به ایده‌های به ظاهر نامعقول و بی‌معنی خود در حد امکان فرصت دهیم.

6.     شغلی که باعث رشد شود و همراهی که باهوش باشد. مطالعات نشان می‌دهد صاحبان مشاغلی که نیاز به بکارگیری ذهن دارند نسبت به سایر افراد از قدرت تفکر بیشتری برخوردارند.

7.      تجربه کنید. خلاقیت اغلب به توانائی تعدیل راه حل‌ها از جهات مختلف زندگی خلاصه می‌شود. برای مثال شیوه پوست کندن موز ایده‌ای برای تهیه قوطی‌های کنسروی است که با حلقه‌ای که روی آن تعبیه شده باز می‌شود.

 

8.    تمرکزکنید. آیا تا به حال برای شما پیش آمده که نام کسی را تا مدتی پس از آنکه او را ملاقات کردید به خاطر نیاورید؟ علت این امر ضعف حافظه نیست بلکه نداشتن تمرکز است. با بالا رفتن سن باید اطلاعات را آگاهانه به حافظه بسپاریم و حفظ کنیم.

9.     تازه جوئی رمز موفقیت. نقاش امپرسیونیست هنری ماتیس در سال‌های پایانی عمر خود از قیچی به جای قلم مو برای خلق آثارش بهره برد و به هنرش روحی تازه بخشید. مقایسه افراد خلاقی که متوقف می‌شوند با آنهایی که به خلاقیت ادامه می‌دهند نشان می‌دهد که افراد دسته دوم پیوسته به دنبال دانشی جدید هستند.

10.     شناخت عوامل بازدارنده. چنانچه در معرض عوامل مختلفی قرار گیریم که رشته افکار ما را پاره کنند تمرکز کردن مشکل خواهد بود. چنانچه کاری نیاز به دقت و تمرکز زیاد دارد مثلا تهیه یک گزارش باید دو شاخه سیم تلفن را از پریز کشید و یا نوشته‌ای روی در قرار داد تا کسی در آن هنگام وارد اطاق نشود.

11.  فراموش نکنید که همیشه به دنبال کارهای مورد علاقه‌تان باشید.

12. ایده‌های جدید را با یکدیگر تلفیق کنید. با هیچ مطلبی سرسری برخورد نکرده و آن را با بی‌تفاوتی نخوانید. حاشیه نویسی، فکر کردن، شکل دادن و تلفیق مطالب با یکدیگر حتی اگر مطلبی که می‌خوانید بنظرتان به درد نخور و بی‌فایده باشد به شما کمک می‌کند تا آن را به نحوی بفهمید که در نهایت بتوانید خلاقانه عمل کنید.

13. روش‌های سریع یاد گرفتن را بیاموزید. یکی از مهم‌ترین مهارت‌های قرن بیست و یکم توانائی یادگیری سریع است؛ پس آن را در خود پرورش دهید. یاد بگیرید که به سرعت به ایده‌های خود شکل دهید. شیوه عملکرد مغز خود را پیدا کنید تا بتوانید آن را بهتر به کار گیرید. بعضی اشخاص پس از مدتی کار فکری نیاز به استراحتی کوتاه ‌مدت و نوشیدن چای یا قهو ه دارند تا بتوانند دوباره به کار ادامه دهند.

14. همیشه برنامه‌های بلند مدت داشته باشید حتی اگر آن را هر روز تغییر دهید. نفس برنا مه‌ریزی برای زندگی خود به تنهایی باارزش است و تغییر دادن آن به ما کمک می‌کند که چیز‌های جدیدی یاد بگیریم.

15. نگران اشتباهات خود نباشید. ممکن است در اولین تلاش خود مرتکب اشتباهات زیادی شوید اما کارتان را پیش برده و تمام کنید. اشتباهات خود را یادداشت کرده و سپس دوباره به کار بپردازید و این بار از تکرار اشتباهات جلوگیری کنید. به گفته شکسپیر تردیدهای ما خائن‌اند و با ترس از تلاش ما را از موفقیت دور می‌کنند.

16. عواملی که در ضمن کار باعث افزایش مهارت‌هایتان شده‌اند را یادداشت کرده و گاهی به آنها مراجعه کنید تا برایتان به عادت تبدیل شوند.

 

17.  به مسائل از زوایای مختلف نگاه کنید. چنانچه می‌خواهید مسئله‌ای را حل کنید راه‌های مختلفی را امتحان کنید و اگر راه اول را به هر دلیلی مناسب تشخیص نداده‌اید، راه دوم را امتحان کنید. ایده‌ها و تصورات را از دیدگاه‌های مختلف بررسی کنید.

18. آرامش خود را حفظ کنید. خویشتنداری به شما کمک می‌کند تا منصف و بی‌طرف باقی بمانید و بهتر فکر کنید. چنانچه به بحث و مجادله بپردازید و خونسردی خود را از دست دهید توانائی خود را برای منطقی و عاقلانه فکر کردن از دست خواهید داد.

19. در جست‌وجوی حقیقت باشید. هر کسی که خوب فکر کند قبل از هر قضاوتی در جست‌وجوی حقیقت است. از خود سؤال کنید که آیا تمام حقایق را بطور کامل در دسترس دارید؟ آیا کمبودی در اطلاعاتتان وجود دارد که شما را از حقیقت و یا راه حل مسئله دور کند؟

20.  چنانچه در موردی شک دارید حتما سؤال کنید. هرگز از سؤال کردن نهراسید.

21. مردم را درک کنیم. آیا کسانی که با شما صحبت می‌کنند همیشه این تصور را دارند که باید حرفشان را به طریقی به شما ثابت کنند؟ به راستی علت این تصور آنها چیست؟

22.   همیشه به خاطر بسپارید که بیشتر حقایق نسبی‌اند و بین حقیقت و عقیده تفاوت وجود دارد. کلمات را با احتیاط و دقت به کار برید و هیچ‌گاه خود را گول نزنید. فکر نکنید که باید پیوسته دنباله رو مردم باشید

 

نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody