زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

من،ماه،خیال،برف...

خاطراتمان را،روی پشت بام خانه مان

                                            در حضور ماه

                                             دود میکنم

دمهای دودی را برای مرور فرو می برم!

و بازدمهای عاشقم رابه هوا پس می دهم!

                                       امشب تمام من از هوای تو پر است!

                                       می خواهم هوا را هم عاشق کنم...

---------------- 

صدای نبض باران، در تپش واژه هایم به گوش نمی رسد!

بوی نم از لا به لای واژه های خاک خورده ام حس ّنمی شود

                                                                  احساسم امشب نم دار نیست!

                                                                  آسمان صاف است

                                                                ماه بیخود زیرلحاف ابریه خود قایم شده!

                                                                    باران، آمدنش را کتمان می کند!

----------------------

بیاباهم برفها را در هو هوی دم غروب باد قدم بزنیم...

قول می دهم زیبایی ِصدای گامهایت را به روی گوشهایم نیاورم!

قول می دهم که من!هم چنان من بمانم!

حتی دلم هم هوای ما شدن نکند که دل آدم برفی از تنهایی آب شود...

                               می خواهم برفها طعم تند له شدن زیرپاهای تو را بچشند

                            که دیگر جای خالیه پاهایت را،به رخ تنهایی رد پاهایم نکشند!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

"حالیا!

معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را درروح نسیم

که دراین کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاداقاقی هاراجشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟توچرا این همه دلتنگ شدی؟باز کن پنجره را و بهاران را باور کن"...

زوترازخورشید درآسمان روزهایم طلوع میکنم،برای آموختن وزنده شدنی دوباره...برای حضوردردنیایی دیگر،همانجا که تونشانیش را دادی!

چقدردلتنگم..

به سراغ پنجره میروم و آرام از چهارچوب جدایش میکنم...چه غریبانه ناله میکند اما جدامی شود...شایدهم فریاد پیری و کهنگی میکشد...شاید هم بی توجهی را،که من به رخ تو میکشم،او به رخم میکشد...

سرما خسته از کار شبانه پشت پنجره انتظار میکشید...بی مقدمه واردشد و نشست پای بخاری تا دل یخ زده اش را گرم کند...ومن با نسیم می خندم...

بوی زندگی را با حرص فرومی برم به درون ریه هایم...تمام آه های نیمه جان را که حبسشان کرده بودم،به همراه غمها و خستگی هایم تقدیم نسیم صبح میکنم تا از سرمای صبح یخشان بزند...بوی ریحانهای نم زده ی باغچه نفسم را مست دمی دیگرمیکند،اما نباید زیاده روی کنم،مستی برایم ضرردارد...

خورشید را در میان پلکهایم لمس میکنم برای روشن تر دیدن مسیر...برای بهتر دیدن و واضح تر اندیشیدن...

تمام وجودم را از نشاط صبح پر میکنم و کفشهای تلاشم را پایش میکنم...برای دویدن و آغاز روزی دیگر..

باور کنید زندگی زیباست..تکرار روزها دلیلیست برای زندگی...فرصتی دوباره برای آغاز،خسته شدن از این تکرارها،نابودی امروز است و حسرت فرداها...

هر روز برایم روزی دیگرست ومن اگرچه گاهی خسته ام..امازندگی برایم یعنی زمین خوردن،له شدن،ودوباره بلند شدن وایستادن در قاب پنجره و لمس تمام امیدی که در طلوع خورشید است...من با طلوع خورشید زنده می شوم و با نسیم خنک صبح آبی به دست و صورت روحم می زنم تا تحمل تمام نا بسامانیهای آنروزم را داشته باشد به امید روزهایی بهتر...

امروز از آن من است...از آن تویی که برای رسیدن به فردا ثانیه هایت را خرج وصله زدن به کفشهای تلاشت میکنی...طلوع خورشید نزدیک است بیدار باش...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

در کوچه پس کوچه های سرگردانی به دنبال فراموشی می گردم،به دنبال من.شایدهم به دنبال من ِِ فراموش شده!

مسئله،آن است که نمی دانیم،ومن پرم از مسئله.نمی دانستم از آنچه که تودچارش بودی و حالامن!چقدر دردناک است دیرجای دیگری بودن،وقتی که اوسالهاست دیگر نیست...دیگر"او"نیست و زمان معطّل درک شدنش نماند و باد کلاه تمام خواستن هایش رابرد..!

 

سرگردانم در کوچه های تردید،به دنبال کلید برای خاموش کردن لامپهایی می گردم که روشنایی دنیایم را ساختندوامروزوسعت دنیایم ناپیداست ومن خورشید را می خواهم برای بی معنا کردن سوسوی چراغهای مصنوعی!من به دنبال امیدی ابدی می گردم!

 

حیرانم در سکوت راز آلود مسئله هایم!ذهنم از این همه سکوت مردابی شده که واژه هایم را درخود فرو می بردو جمله ای حاصل نمی شودتا جواب پریشانی هایم بشود!سوال می پرسم و بانگاه پاسخ،اما من زبان نگاه نمی دانم!گویا رسم سخن گفتن هم از یاد رفته...

 

ناگفته ها گنج اند وزیر خروارها عشق وخاطره مدفون!ونگاه است که گاهی دهن لقی می کند برای برملا کردن اسرار!این را از غریبه ای شنیدم،غریبه ای که قربتش محال بود.

 

گم شدم در خم کوچه هایی که بوی هیچ آشنایی شامه ام رالمس نمی کند...سرگردانتر ازتمام لحظه های سرگردانیم گام می گذارم برپیچ ها و گذر میکنم...باب شده روزهایم را در رویای غفلت سپری می کنم و شبها در آشفته بازار در پی تندیسی ازامیدمی گردم...می خواهم برای خودم بت بسازم!!

 

من از خیال،اوج و پریدن..از عشق، خواستن و ایستادگی..ازآسمان، بی رنگی..وازدنیا فراموشی را به ارث بردم ، به خیالم اگر ارثیه های بزرگسالی ام را بفروشم می توانم دنیایم را به آرزوهای دوران کودکی اش برسانم..اما...!!روزگارم با حرص شوق شکفتن،خواستن،اندیشیدن،پرگشودنم را بلعیدودرخود فروبرد.

درست زمانیکه برای اندکی درنگ پلکهایم را بستم به خواب عمیقی فرو رفتم ودر جاده ی زندگی ام حادثه ی وحشتناکی رخ دادکه هیچ کنترل نامحسوسی نتوانست اوج این فاجعه را به ثبت برساندومن وقتی بیدار شدم که امیدم مرده بود،خواسته هایم فلج و دستو پای توانم ،ناتوان شده بود..!

 

امروز به دنبال احیای زندگی می گردم...برای یافتن خودم...پروانه ای که خدا هم بالش بخشید هم پرواز را آموختش...اما آسمان را چنان آشفته کرد و به باد چنان قدرتی بخشید که بالهای ضعیف من تاب ایستادگی نیاوردومن سقوط را تجربه کردم...

 

خدایا...به راستی آسمان تو بی رنگ است و من برای رسیدن به همان بی رنگی، باری دیگربالهایم را گشودم...نشانم بده که روزگاری چگونه در اوجم قرار دادی تا نام تورا با شوق فریاد بزنم...امروز هم رسیدن به همانجا را  می خواهم...من فراموش کردم هرآنچه بر من واجب و لازم بود...تو فراموشم نکن.

نوشته شده در پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

از دلت دلگیرم

از خنده هایت سیرم

دیدی که در نگاهت زنجیرم

در جادوی دستانت اسیرم

زره پوشاندی بر قلبت از حمله ی تیرم؟!

 

گفته بودم که بی تومی میرم

گفته بودم که بی باران نگاهت خشکم و کویرم

ولی!

تو باور نکردی من اینقد سرکش و خیرم!

نگاه آنی ات را کردی جیره ام؟!

رها کردی مرا در روزهای تیره ام؟!

 

هنوز هم باور نداری!

                                  من بر این روزها هم چیره ام!

رفتی ومن...

غرق کردم خودم را درپیله ام!

تو نفهمیدی که من، بی شیله ام؟!

من همان پروانه ی بی کینه ام؟!

طی شدند آن روزهای دیرینه ام...

 

تو بمان،من هم بمانم

تو جدا،من نیز جداتر...

 

 

پ.ن.1.وقتی تو رفتی قافیه ها سکته کردند و وزنها از درد رفتنت دیگر به چشم میزان ها نیامدند!معنا ازکلامم رو گرداندو بی قافیه گی هم شد قانون خط خطی هایم!هیچ ضربی دیگر برایم آهنگین نیست جز حضور تو در انتهای مصرعهای زندگیم...صدایت در جانم ته نشین کرده چه حلّالی بریزم تا...

پ.ن.2.جسارت قلمم را معذرت به عرصه ی شعرو شاعران...خواست به دستور احساسم روی کاغذ دیوانگی کنه...منم جلودارش نشدم...ببخشید اگر پرایراده!!

نوشته شده در جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody