زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

هو المحبوب

 

خدایا...

همیشه در ذهن من باش

وقتی که از خواب بیدار می شوم

سراسر روز برمن بتاب

بگذار هر دقیقه  زمانی باشد برای هم نشینی باتو

نگذار فراموش کنم

در هر ساعت از اینکه با من مانده ای و خواهی ماند

تا صدایم را بشنوی و به من پاسخ دهی

شکر به جا آورم.

 

خدایا...

وقتی که شب می رسد،بگذار افکارم از تو و عشق تو آرامش گیرند

بگذارکه خوابم از امنیت ومهر تو اطمینان داشته باشد

وآگاه باشد که من متعلق به تو هستم.

 

خدایا...

 تو قریب تر از منی به من.کمکم کن در حیطه ی باورم بگنجانم "من یک انسان هستم" نه بارکش نام انسانیت.

 

پ.ن:باورکنیدمشکلات خیلی زود گذرترازآنی هستند که به نظرمی رسند،بخشی اززندگی که اجازه ی دوباره ایستادن به ما می دهند.

بهار باتمام زیبائیهاش برای تو آفریده شده،تویی که خالقت قهارترین هنرمنده و معجزه گر.برای توکه بدونی زمستون موندنی نیست و سختیها به چشم بر هم زدنی خواهند گذشت،یاد بگیر بایستی و تلاش کنی...معجزه رو باورکن.

امیدوارم لحظه ها ی سال جدیدتون هیچوقت تو زندان روزهای خاکستری حبس نشه و همیشه شاد باشید و پرتلاش.

لحظه هایتان سرشار ازشادی و شادی هایتان لحظه به لحظه..

 

بهار نو مبارک...

نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

قاصدک آرام روی شانه ام مامن می گزیند،درگوشم زمزمه می کند خبر آمدن بهاررا،فصل جوشش و زنده شدن را.

با نسیم روانه اش میکنم سوی دلی که خسته است،نگاهی که انتظاررا نجوا میکند،نفسی که دم آخرش است ودستانی که به بهانه ی "من باختم"از کارکشیده شده!

روی شاخکهای قاصدک گونه اش می نویسم:تگرگ ها عمرشان کوتاه است.

امروز درزمین نبض زندگی می زند،فردا هم خواهد زد،اگر تو اندکی دقیق تر شوی خواهی شنید..

 

کشتی به گل نشسته ی تورا مد خواهد برد،اگر تو تاب بازیه طوفان را داشته باشی،واگرنه،جزر تورا باز می گرداند به آرامش ساحل و نظاره ی حسرت انگیز امواج دریا!تو می مانی و خیال افکار زیبایت!

 

روانه اش می کنم تا در صحن چشمان ناامیدی،بذرامید بپاشدو بگوید برایش قصه ی گندمی راکه جامانداز کاروان دروگران...،زیر پاماند،آتش زده شد،له شدوفرو رفت زیر خروارها خاک...امابه انتظار بهاری دوباره نشست.

در خلوت با دانه های باران جان گرفت وباز زیر سنگینی برف زمستان زنده بودنش رافراموش کرد،اما نمرد،صبر کرد.

دوباره زنده شدآرام، اما سخت ومحکم. ناهمواریها را پس زد و جوانه زد،به امید رشد کردن و بارور شدن...به امید 70دانه ای که روزی حاصلش بودایستادگی کرد و این بار جانماند. پربارترو طلایی تراز قبل درکشتزاردرخشید...

قاصدک را روانه کردم تا برساند خبر آمدن بهاررا به دانه های گندمی که امسال جا ماندند...شکسته شدند،آسیب دیدند..اما هنوز کورسویی از امید در اعماق وجودشان هست.

وقت جوانه زدن است،خودنمایی زمستان به پایان رسیده،آسمان تسلیم بهار است...

نوشته شده در جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

فرار می کنم از آینه...شرم دارم نگاهم به نگاه ام بیفتد..فرار می کنم از آن همه انتظاری که در سیاهی چشمان حک شده در آینه است!فرار می کنم از آن همه امیدی که روزها پشت مردمکهایم وصله زدم تا کمتر نمور شود...تا کمتر بشود قاب تصویر تو...تا شاید وقتی برگشتم تو به انتظار بودنم ،بوده باشی!اما تو نبودی...قول ماندنمان بیشتر ازاین ها بود...

سرک میکشم به آلونک سرمازده مان...گذر میکنم از راهی که همیشه می رفتی،نمی بینمت،بازهم!شاید باید مثل همیشه روی ایوان چشمهامو بدوزم به انتهای جاده...و به انتظارتوبنشینم.وتو بی تفاوت بیایی و بگذری...شاید بودنم،بودنمان خیال خودم باشددر انبوهی از واقعیت ها...

میگذرم این بار کمی سربه زیرتر...نگاهم غرق زمین می شودومن پلک نمی زنم که تصویرت از قاب نگاهم محو نشود...

رنگ مرور میکشم از آغاز تا به حال را!آغازمان را یادت هست؟!پایانش را یادم نیست!کی بود؟چطور شد؟تونگاهت را ازمن برداشتی و با زمین خواندی قصه هایت را...شاید هم برای دیگری!شاید هم دیده نشدم...

نمی دانم چرا این خاطرات و لحظه های ناب به تن قاب تکرار و روزمرگی خوب جفت و جور نمیشود و روی دیوار فراموشی بوی یادگاری نمیگیره...انگار همین دیروز بود که ورق می زدم پیچ و خم های عشق لیلی را...چقدر راحت گذشتی...

بهار...بوی بهارنارنج...عوض شدن دنیای من...

می ترسم امسال درختان هم فراموش کنند قول و قرارشان را بامن...مثل تو!می ترسم آنها هم لباس قهر بپوشند و ندانند بهار در راه است..ودل شکسته ای به انتظار بودنش...!

میخواهم بخوابم برای همیشه...شاید این بار آرام بخش ها آرامم کنند...!

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

آرامم و دلتنگ...

باران هم آمد اما نشست..دلتنگی لکه ای ثابت شده است بردلم که هیچ بارانی اثرش را پاک نخواهد کرد مگر اینکه...

نمی دانم علفهای هرز از دل پاک و بی آلایش باغچه ی من چه می خواهند که اینگونه بی محابا هرزگی می کنندو پاکیه باران را بهانه می آورند...

نمی دانم آرامم یا آشفته...غریبه ام در قربت دلم و حرفهایش...

نمی دانم چرا وقتی به نوشتن می رسم سانسور گریبانگیرم می شود..

در میان آشوب ذهن، روزهایم را به شب وصله می زنم و شبهایم را به روز....

نمی دانم چه بر سر آرامشم آمده...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody