زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستادو به اون گفت روی زمین برای خود نقطه‌ای پیدا کن تا همون‌جا منزلگاه تو باشه.گل از اون بالا منطقه‌ای رو دید زرد رنگ،سرزمین وسیع و پهناوری بودپیش خودش گفت من همین‌جا می‌مونم.رو به خدا کرد و گفت: خدایا منو همین‌جا قرار بده.خدا گفت:گل من اینجا مناسب تو نیست؛گل گفت:خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم.خدا گفت:نه همین که گفتم.گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی،چرا با من این کار رو کردی.


کره زمین می‌چرخید و گل نظاره‌گر زمین بود ناگهان گل منطقه‌ای رو دید آبی،رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت،زیبایی و برق رنگ آبی،دل گل رو با خودش برد.گل گفت:خدایا من اینجا رو می‌خوام،خدایا من و همین‌جا پایین بزار.خدا گفت:گل من اینجا هم مناسب تو نیست.گل گفت خدایا چرا منو اذیت می‌کنی چرا به من سخت می‌گیری،تو دل منو گل آفریدی،شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو می‌شکنی،چرا اون چیزی که بهش علاقه‌مند می‌شم و عاشق رو از من دور می‌کنی.خدا گفت همین که گفتم.


و کره زمین همچنان می‌چرخید گل گریه می‌کرد و با چشمان گریان به زمین نگاه می‌کرد،دلش گرفته بود ،خسته شده بود،دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش می‌کرد،به طوری که از خدا آرزوی مرگ می‌کرد.دوست داشت زود منزلگاهی رو  پیدا کنه،دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود،دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه.ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا.گل پیش خودش فکر کرد و گفت:عجب جایی چقدر اینجا سبزه،سبز مثل برگهام ،مثل ساقه‌ام،حتما اینجا جای منه،خدا می‌خواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم،آره بابا جای من اینجاست.

گل عاشق و دل داده‌تر از گذشته شده بود،عاشق‌تر از گذشته.رو به خدا کردوگفت:خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری،تو همین رو می‌خواستی.خدایا منو اینجا قرارم بده،زود باش دیگه طاقت ندارم.خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست.جای دیگه‌ای رو انتخاب کن.گل گریه کرد و گفت:خدایا چرا با من اینکار رو می‌کنی،من گلم دل منو نشکن،خدایا من با تو قهر می‌کنم،خودت برام جایی پیدا کن،تو برای خواسته‌های من اهمیتی قایل نیستی.


خدا گفت: به من توکل می کنی‌؟گل گفت: هر کاری دوست داری بکن. خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت.گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت و ندید که خدا او را کجا گذاشت.

گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد،آروم چشماش رو باز کرد تا چشماش رو باز کرد دونه دونه‌های آبی خنک ریخت روی صورتش گل خیلی تشنه بود تشنه تشنه با قطره‌های آب تشنگیش رو بر طرف کرد ،با آب چشماشو شست وقتی چشماش بازتر شد،دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد می‌زد داره گل رو نگاه می‌کنه گل اطرافشو نگاه کرد،خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک،توی خونه یه پیرمرد تنها.پیر مرد خدا رو شکر کرد که گلی زیبا توی خونش در اومده.گل‌های دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن.

گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی.من لیاقتم این بود.یا اون سرزمین‌های قشنگی که دیدم،این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی.خدا گفت:اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بودجایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه.تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمی‌آوردی و می‌مردی.گل گفت‌:خوب اون سرزمین آبی چی بود؟خدا گفت:اون قسمت دریا بود،دریا پر آبه،آب شور.تو اونجا خفه می‌شدی و می مردی.
گل گفت: خدایااون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟خدا گفت:
اسم اون سرزمین جنگله،جنگل پر از درخت‌های بلند و تو هم رفته هست،تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری،وجود اون درخت‌های بلند به تو اجازه نمی‌داد که آفتاب بخوری،تو بدون آفتاب خشک می‌شدی و می‌مردی.گل گفت:اینجا کجاست؟خدا گفت:اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو می‌رسه،آبت میده، کود برات می‌ریزه، مواظب حشره‌های موذی روت نشینه ...

 
گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی،چرا اونجاها رو به من نشون دادی.خدا گفت:همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم.اگر از اول می‌آوردمت اینجا این قدر که الآن می‌دونی دوست دارم اون موقع نمی‌فهمیدی من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمی‌خواد تو سختی بکشی.
اگر توی صحرا می‌مردی صحرا هم از مرگ تو غمگین می‌شد و دل مرده می‌شد،من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم .صحرای منم قشنگه پر از زیبایی‌هاست.اگر تو توی دریا می‌مردی هم دریا ناراحت می‌شد هم ماهی‌های توی دریا،تو خودت می‌دونی چقدر دریا قشنگه و زیبا.


اگر توی جنگل می‌مردی جنگل از غصه دق می‌کرد و خشک می‌شد.اونوقت تمام حیوان‌ها هم می‌مردن،حالا می‌بینی من همه شما رو دوست دارم.گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست،همتون زیبا هستین و زیبا!
گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون.
اما یه چیزی روی گل مونده بود،رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود،سرخ سرخ!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

صفات خداوند را در خود نمایان سازید.

همیشه خوب باشید و خوب رفتار کنید و به همه خوبی کنید.

خوش قلب مهربان و با وفا باشید.

به هیچ بهایی خود و دیگران را نفروشید.

همه مشکلات از دروغ و دروغگو سرچشمه میگیرد.

وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

این سه میم راهمواره دنبال کن:

محبت و احترام به خود را
محبت به همگان را
پذیری در برابر کارهایی که کرده ای.مسؤولیت

به خاطر داشته باش گاهی دست نیافتن به
آنچه می جویی اقبال بزرگی است.

اگرمیخواهی قواعدرا عوض کنی نخست قواعد را فرا بگیر.

به خاطر یک مشاجره کوچک ارتباطی بزرگ را از دست نده.

وقتی دانستی خطایی مرتکب شده ای گامهایی پیاپی برای جبران آن  خطابردار.

بخشی از هر روز خود را به تنهایی بگذران.

چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا،اما ارزش های خود را به سادگی دربرابرآنها فرومگذار!

به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

زیرساخت زندگی شما، وجودجوی از محبت و عشق در محیط خانه و
خانواده است.

دانش خود را با دیگران درمیان بگذار. این تنها راه جاودانگی است..
با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.

بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده ای، که چنین موفقیتی را به دست آورده ای...

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

آموخته ام که ...با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خریدولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

نوشته شده در پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody