زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

من باور دارم
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.

ودعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.
من باور دارم
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.
من باور دارم
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.
من باور دارم

که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
من باور دارم  
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.
من باور دارم
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.
من باور دارم
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.
من باور دارم  
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.
من باور دارم
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.
من باور دارم
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.
من باور دارم
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.
من باور دارم
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.
من باور دارم
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
من باور دارم
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.
من باور دارم
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.
من باور دارم
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.
من باور دارم
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
من باور دارم

که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
من باور دارم
شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست،

بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو،‌که روی شاخه ی نارنج می شود

خاموش ،

نه این صداقت حرفی ،‌که در سکوت میان دو برگ این

گل شب بوست ،

نه ،‌هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.

 

دلم میخواد ببارم اما نمی تونم،دیشب آسمان هم دلش میخواست بباره،امانمیدونم چرا این دست اون دست میکرد.چرا؟!انتظار چی رو میکشید؟زمین تشنه بود،دل من هم تشنه.زمین تشنه اشک آسمون،دل من تشنه اشک چشمهام.

دلم داره میسوزه انگار درجه ی سوختگیش خیلی بالاست که هیچ مرحمی براش مسکن نمیشه.

من عاشق بارونم،معجزه ی بارون رو باور دارم،بارون که می باره منم نفس میگیرم و زنده میشم...دل کندن رو ازش یاد میگیرم...ذوب شدن رو...دل کندن از آسمون...ذوب شدن تو دل زمین.

بالاخره بارید،دل من هم تا صبح پابه پاش بارید.سوزش زخم دیروز دلم کمتر شد.دیروز که میگم خیلی دیرتر از دیروزه!تا صبح با هم خلوت کردیم..من پشت شیشه،اون اونور شیشه...انگاراونم بی تاب بوداما من بی تاب تر از اون بودم.

چی میخواست که خودشو اینجوری با التماس میکوبید به پنجره و نابود میشد؟!یک ریز چی رو تو گوش پنجره زمزمه میکرد؟!درست مثل من!که خودم رو به هر دری کوبیدم تا به آرامش برسم،تادلم آروم بگیره،اما نشد.انگار آبی که ریختم رو آتیش دلم،آب نبود!!کاش چشمی بود که ببینه بیقراریهای منو!کاش کسی بود ومی فهمید!

وجودم آتش داشت،ذهنم تب کرده بود،هجوم واژه ها دیوانه ام کرده بود...

زمزمه کردم زیر لب: "باز امشب میان واژه ها انگاردرگیرم..من از این واژه های تلخ و تکراری دلگیرم...

شب و رویا و کابوسش...تن تب دار و درمانش...طلوع صبح و بیداری...من و تکرار تنهایی...هوای تازه و نم دار...شکایت های بس غم دار...دل بی تاب یک عاشق...نوای ناله های دل...حضور تازه ی فانوس و قلبم با غمت مأنوس...سخن از آرزوهایم...نهان در قلب ،رویایم...هوای دیدنت در دل...امید ِعاشق بیدل دوباره بیقراریهای یک نامه دوباره این من ِ درگیر یک ناله و باز هم انتهای شب...سکوت سرد و اجباری!! خداحافظ و دلداری امیدم، بودن ِ فردا"...

 

زدم بیرون.زیر بارون...دیوانگی کردم.بوی تازگی می اومد،بوی زندگی!همه چیزجون گرفته بود،گلهای اطلسی،ماهی ها!پس من چرا اینقدر خسته بودم؟!خدایا چه خبره؟چیکار کردی؟چیکار کردم!

دلم درد داشت،درد درک نشدن...بهم برخورده بود... سرم رو میگیرم رو به آسمون،سردی قطره های بارونو حس میکنم روی صورتم.

"سوختم باران بزن،شاید تو خاموشم کنی،شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی،آه باران من،من سراپای وجودم آتش است،پس بزن باران،شاید تو خاموشم کنی".

نزدیک سحره،بوی گل شب بو فضا روپر کرده ومن،غرق این عطرو سکوت و آرامش شبم...غرق نجوای آسمان و زمین،غرق پچ پچ باران و برگهای درخت شاه توت!دلتنگی دلم رو دیوونه کرده...من و بارون هم پابه پاش دیوانگی کردیم تا شاید آروم شه!به آسمون نگاه میکنم...به وسعتش،به بزرگیش،کاش دل من هم قد آسمون بود...قد آسمون!

حال و هوای غریبی بود...دل من هم غریب بود...دوست داشتن رو خوب یاد گرفته بود اما...!

نقش دیروز هم درخاطرم حک شد.

نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody