زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

آمدنت را به

نظاره نشسته ام

تا لحظه ای

ظاهر شوی در سرای خیالم

افسوس که میگذرند لحظه ها و

رهگذر من هرگز گذر نمی کند از جاده ی بی انتهای تنهایی من...

این روزها همه چیز برایم سرابی بیش نیست...

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

زندگی زیباست ...

و هر روزش آغازی دوباره ،برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته...

زندگی زیباست ...به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز ...و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ گل رُز...اما با دور نمایی زیبا و فراموش نشدنی،با صحنه های رنگارنگ و دل نشینش ...بی سایه، بی غم...

با اندکی پستی و بلندی ...کسی چه می داند ؟همیشه آنگونه که میخواهیم نیست ...و هرچه میخواهیم به دست نمی آید ...

هجران ها هم حکمتی دارند...اما زندگی همچنان زیباست،می توان خاطراتی خوب در ذهن حک کردو باقی را دور ریخت ...

یاد زیبایی های زندگی تا پایان عمر نشاط و سرزندگی به دنبال دارد...

پاییز را هم می توان زیبا دید،نگو خزان است و زردی،اتفاقات هم حکمت خاص خود را دارند،همانطور که شاخه های خشک مجموع صدای دل نشین ِ قدم هایمان را می سازند،خش خش برگ ها هم زیباست،اگر بخواهیم...

مشکل همیشه هست،نگاه ماست که به آن قیمت و تخفیف می دهد،باید دید و نگرش عوض شود.نگاه کردن از قابی دیگر به زندگی هم جذابیت و سودمندی اثر بخشی را برایمان به ارمغان می آورد.این راهیست برای غلبه بر مشکلات و نهایت پیروزی و شادکامی...

گاه باید مسیر خود را عوض کنیم همیشه یک راه پاسخگو نیست جرات انتخاب روشی جدید را داشته باشیم،شاید اینگونه پیروز شدیم ..راه های حل مشکلات زیاد است وهمه کلیدی به دستمان خواهند داد،و البته به شرط آن که ریسمان امید و هدفهایمان گسیخته نشود،بپذیریم که مسئول اعمالمان خودمان هستیم و خالق ِ یکتا، بی حساب و کتاب ما را رها نخواهد کردو نظاره گر و دست گیر ماست تنهایمان نمیگذاردچه در سختی وچه در شادی،بدانیم هرچه انجام میدهیم ثبت خواهد شد.

و خوبی و نیکی کردن را فراموش نکنیم .آری اینگونه است رسیدن به اوج...

باید بخواهیم

نهراسیم

بتوانیم

ببینیم

تلاش کنیم

فردا را بخواهیم

از گذشته به جز تجربیاتش مابقی را دور ریزیم...

آری،زندگی با همه سختی ها و مشکلاتش باز هم زیباست،رنگارنگ و شیرین...

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

نرم،آرام ولطیف آسمان ذره های عشقش روتقدیم زمین می کنه،وچه زیبا عاشقی می کنند این دوبرای هم،وچه شورانگیز است چنین وصلی...گلها سرمست از نوازش دانه های ریز بارانندوشادمانه لبخند میزنند...

سرشارم ازعشق وانرژی...دستمو دراز میکنم..یه قطره..دوتا..سه تا...اووووه..دستانم پرازعشق می شوند...پرازبوی خدا...

پرازنفسم...پرازهیاهو...

باران...نقطه چین من تا آسمان..تا اوج...تا خدا...وجودم پائیز زده شده اماهنوزروح وجان دارم...اگرچه تمام برگهای روزگارعاشقیم خشکیدند و به جای وجودم زمین رازیبایی بخشیدند،اما من هنوزتوان برخاستن دارم...می دانم که باید زندگی را رعایت کنم وآغاز کنم سطری دیگررا...

باران گیرشده ام...جان گرفتم ومیخواهم با خزان پروازراتجربه کنم...مثل برگها...

آرامم و سرمست از بوی باران...آرامتر از همیشه...شیفته این سکوتم و گوش دادن به نجواهای عاشقانه آسمان در گوش زمین...تمام دلتنگی هایم را روی برگهای اطلسی رها خواهم کردتاباران بشویدو فرو روند در اعماق زمین...تا دیگر نباشند و احساس نشوند...

سبکتراز قطرهای بارانم...شفاف تر از لحظه ای که جان را نثار معشوق می کنند...این روزها جان می دهد برای پرواز در اوج...می پرم تا گرفتار طوفان شوم تا بسازم صبرم را قویتر ازدیروزهایم...تا کمتر از قطره ی باران نباشم...

باید از سربنویسم"زندگی زیباست"...

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

غروب...پائیز...بی خبری...دوری...دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی....

نمی دانم چراحال و هوای این روزهایم این همه نابسامان است...قصه من هم شده حکایت پائیز...یه لحظه آسمان دلم اونقدر صاف و آبیه که حتی اون ابرای ریز و کوچولوی سفیدم توش پیدا نیست اما یه لحظه بعدتر...سیاه سیاه میشه و طوفانی...

طوفانیم...آسمان دلم صاعقه ی چشمان تورا به رخم می کشد و می بارد،تا شاید در پس آن خورشیدی از سر مهر بتابدو وجودی سرمازده را گرما ببخشد...

بی خبرم..ازچرای نبودنش بی خبرم...ازدرجازدن لحظه هایم!ازآن همه آشوبی که وجودم رو مسحورخودش کرده!از دلتنگ نشدن آسمان برای خودم!ازبی حوصلگی ثانیه هایم!ازحبس نفس درقفس!ازخواب رفتن عقربه های ساعتم....!!!

می بینی؟؟ازهمه چیز بی خبرم!کاش لااقل تو از حالم باخبر می شدی...

تمام مسیری را که هرروز از آن گذر می کنی برایت نشانه گذاشتم...نشان از تب داربودن لحظه های امروز ودیروز ودیروزترم!!

به گمانم مسیرت را عوض کرده باشی!شایدهم نشانی از نشانه های من در ذهنت نمانده!وشایدتر...

به پای تمام کبوترانی که از فراز کلبه تو گذر کردند پیغامی بستم...شاید آنها هم در مسیر گرفتارطوفان شدند...وشاید هم نه!!!

امروز که طعم تند عاشقی و بی خبری کام دلم را سوزاند،فهمیدم که تو چقدر دور شدی از من...که فاصله میانمان بیداد می کند...که من چقدردور شدم از تو...

وچقدراین بارحجم سکوت بین مان سنگین است!!شانه هایم تحمل این همه سنگینی رانخواهد داشت!!من خواهم شکست!

اشک می ریزم و دل می سوزانم برای لحظه های بی قراریم...برای چشمهایی که چندین غروبست به انتظار آمدنت خیره به در مانده وتو...فراموش کردی که کسی اینجا انتظارت را می کشد...وبرای تسکین درد هجرو دوری اشک می ریزد و اشک میریزدو...

اما زندگی برایم هنوز هم زیباست...گلایه هایم رابرای تومی نویسم تا بدانی حجم دوست داشتنم را...تا بدانی که دلتنگ حضورت هستم،اگرچه تو،آسمان من،هرگزبرایم دلتنگی نمی کنی...تا بدانی اگر نباشی تمام لحظه های بهاریم به سان غروبهای پائیزی خواهد گذشت...باورت می شود حجم دوست داشتنم را؟؟!!

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody