زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

 

 

نام حسین را که می شنوم،یاد یادگار دست نامردی بر گوشهای کودکی سه ساله می افتم.

نام حسین را که می شنوم،یاد سنگهایی می افتم که روزی شرمشان شد از سنگ بودن.

نام حسین را که می شنوم،یاد دستانی می افتم که به بهای آب بریده شد اما بازهم آب...

نام حسین را که می شنوم،مفهوم مظلومیت در ذهنم لخته می شودو پاهایم می مانند...واه هایم به گوشه ای کز می کنند و آرامتر می گریند...لرزیدن شانه هایشان سوزدل را فریاد می زند.

نام حسین را که می شنوم،چشمانم در مقابل شرمشان پرده ای از اشک می کشند وقدم بر زمین می گذارند.

غلغله است.

بوی سُم های داغ اسبانی می آید که تازانده شده اند بر بدنهای بی جان!بوی مبهم خاک و خون !

بوی سوختن انسان و انسانیت از میان خیمه هایی که کودکانش فریاد می زدند ما فقط تشنه بودیم...ما آب می خواستیم نه خون و آتش...گناهمان چه بود!وشاید پاکی و معصومیتتان!

نام حسین را که می شنوم،کام تشنه ام شرم می کند از چشیدن کلامی دیگر..وسکوت غالب می شود بر تمام ناگفته هایم...!

آرام اشک می ریزم نه برای حسین...برای فاصله انسان تا خودش...برای غربت و تنهایی اش...برای اینکه حسین تنها نبود،تنهایش گذاشتند...

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

  خواب را درآغوش میکشم و خواب مرا،ابرهای دلتنگی پلکهایم را سنگین کرده اند و چشمانم مست و خمار بارش بارانند...

دلم طوفان می خواهد برای وقتی که تنم عریان پای پنجره خوابیده،نگران نمی شود که مبادا سردش بشود...نه!سردش نمی شود...نفسهای تورا در روزنه هایش به یادگار دارد و دلش به همین  یادگارها گرم!

می خواهد...

رقص تن پوش حریر پنجره رابرای لمس ذره های وجودم.برای شناسایی اثرانگشتان تو بر تن بی تن پوشم...برای ِحسّ ِزمزمه ی ِ نفس های ِابریشمی ِتو،درگوشهای تنم!

 

باد می وزدو پرده آرام دستانش را می کشد برروحم..یادتو در وجودم شعله می کشدوبغض چشمانم رابارورمی کند برای بارش باران...آسمان فریاد ملامت سر می دهدواشک در جاخشکش می زند...این فریاد جریمه ی جسارت من بود در به یاد آوردن توبرای باری دیگر...جریمه ی حماقتم..!

 

قلبم به احترام حضور تومی ایستد!اما توبی اعتنا پایش را لگد می کنی و میگذری!چندمین باراست را نمی دانم!اما باید برایش صندلی چرخ دار بخرم...

ولی...

پولی برایم نمانده.همه ی پولهایم راشمع خریدم برا ی روشن کردن نورامید در روزنه های ناامیدی گرفته ی ذهنم!

نبضم درجا می زند و گاهی بی جا،اوهم فراموش کرده ریتم موسیقی بودنم راومن..من خسته شده از این همه نابه جایی ها...

تو رفتی و حالا..

من مانده ام و قلبی که فلج شده و شمعهایی که سوخته اندو قراری که کوله بارش را ازدلم بسته...

من مانده ام و آسمانی که احساس بارانم می کندو نسیمی که جای تو در آغوشم میکشد...

من مانده ام و عطر یاسهای خشکیده ی ته  جیبم که هوای دستان تورا دارندو باز هم باران و باران و باران...

.

.

.

.

.

شمع های انتظار برای تورا خاموش می کنم و پولهایم را پس انداز،برا ی خریدن قرار برای دلم و نفس برای ریه های خشکحالم...

دلم رابه فیزیوتراپی نگاهی مهربان خواهم برد تابرای همیشه لنگ نماندو بتواند روی پاهایش بایستد...با همه ی دردهایی که در زانوهایش دارد اما بایستد...

روحم راآزاد میکنم از قفس تو برای پریدن در فراسوی ابرها...برای پروراندن رویاهای رویایی اش"نقطه"

سر سطر می نویسم

"تمام خاطرات توراخط خطی م

فشار خودکارم می افتد و جوهر در رگهایش می خشکدو دیگر اثری از تو برجای نمی گذاردو بازهم برای حسن ختام"نقطه"

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

بهانه

به تو می گویم بهانه آوردن های دلم را

هر زمان که تو..!!

انگار از دیروز خیلی دیرتراست امروز

نفسم در زندان سینه در بند است...

هوای تو را می خواهم برای تنفسی دوباره...

اشک

آری،اشک...

شستم چشمهایم را برای بیدار شدن از رویای حضور تو...

کوچ تو را من باور کردم...اما دلم باور نخواهد کرد...

فریاد

فضایی پر از همه و همه...

رها شدن دستهای تو از میان دستهای من و تو

یادت را نه!تیکه های وجودت را در جیبهای دلم جا گذاشتی...

ای کاش...ایکاش میدانستی سرما سوهان خاطر من است...

دل دستانم این روزها به شمعی نیمه جان گرم است!مانده ام اگر این هم بسوزد من چه کنم...!

 

هذیانهایم تقدیم به تو...به تویی که تمام لحظه هایم را به سرزمین دلتنگی تبعید کردی...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody