زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو،‌که روی شاخه ی نارنج می شود

خاموش ،

نه این صداقت حرفی ،‌که در سکوت میان دو برگ این

گل شب بوست ،

نه ،‌هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.

 

دلم میخواد ببارم اما نمی تونم،دیشب آسمان هم دلش میخواست بباره،امانمیدونم چرا این دست اون دست میکرد.چرا؟!انتظار چی رو میکشید؟زمین تشنه بود،دل من هم تشنه.زمین تشنه اشک آسمون،دل من تشنه اشک چشمهام.

دلم داره میسوزه انگار درجه ی سوختگیش خیلی بالاست که هیچ مرحمی براش مسکن نمیشه.

من عاشق بارونم،معجزه ی بارون رو باور دارم،بارون که می باره منم نفس میگیرم و زنده میشم...دل کندن رو ازش یاد میگیرم...ذوب شدن رو...دل کندن از آسمون...ذوب شدن تو دل زمین.

بالاخره بارید،دل من هم تا صبح پابه پاش بارید.سوزش زخم دیروز دلم کمتر شد.دیروز که میگم خیلی دیرتر از دیروزه!تا صبح با هم خلوت کردیم..من پشت شیشه،اون اونور شیشه...انگاراونم بی تاب بوداما من بی تاب تر از اون بودم.

چی میخواست که خودشو اینجوری با التماس میکوبید به پنجره و نابود میشد؟!یک ریز چی رو تو گوش پنجره زمزمه میکرد؟!درست مثل من!که خودم رو به هر دری کوبیدم تا به آرامش برسم،تادلم آروم بگیره،اما نشد.انگار آبی که ریختم رو آتیش دلم،آب نبود!!کاش چشمی بود که ببینه بیقراریهای منو!کاش کسی بود ومی فهمید!

وجودم آتش داشت،ذهنم تب کرده بود،هجوم واژه ها دیوانه ام کرده بود...

زمزمه کردم زیر لب: "باز امشب میان واژه ها انگاردرگیرم..من از این واژه های تلخ و تکراری دلگیرم...

شب و رویا و کابوسش...تن تب دار و درمانش...طلوع صبح و بیداری...من و تکرار تنهایی...هوای تازه و نم دار...شکایت های بس غم دار...دل بی تاب یک عاشق...نوای ناله های دل...حضور تازه ی فانوس و قلبم با غمت مأنوس...سخن از آرزوهایم...نهان در قلب ،رویایم...هوای دیدنت در دل...امید ِعاشق بیدل دوباره بیقراریهای یک نامه دوباره این من ِ درگیر یک ناله و باز هم انتهای شب...سکوت سرد و اجباری!! خداحافظ و دلداری امیدم، بودن ِ فردا"...

 

زدم بیرون.زیر بارون...دیوانگی کردم.بوی تازگی می اومد،بوی زندگی!همه چیزجون گرفته بود،گلهای اطلسی،ماهی ها!پس من چرا اینقدر خسته بودم؟!خدایا چه خبره؟چیکار کردی؟چیکار کردم!

دلم درد داشت،درد درک نشدن...بهم برخورده بود... سرم رو میگیرم رو به آسمون،سردی قطره های بارونو حس میکنم روی صورتم.

"سوختم باران بزن،شاید تو خاموشم کنی،شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی،آه باران من،من سراپای وجودم آتش است،پس بزن باران،شاید تو خاموشم کنی".

نزدیک سحره،بوی گل شب بو فضا روپر کرده ومن،غرق این عطرو سکوت و آرامش شبم...غرق نجوای آسمان و زمین،غرق پچ پچ باران و برگهای درخت شاه توت!دلتنگی دلم رو دیوونه کرده...من و بارون هم پابه پاش دیوانگی کردیم تا شاید آروم شه!به آسمون نگاه میکنم...به وسعتش،به بزرگیش،کاش دل من هم قد آسمون بود...قد آسمون!

حال و هوای غریبی بود...دل من هم غریب بود...دوست داشتن رو خوب یاد گرفته بود اما...!

نقش دیروز هم درخاطرم حک شد.

نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody