زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

 

 

نام حسین را که می شنوم،یاد یادگار دست نامردی بر گوشهای کودکی سه ساله می افتم.

نام حسین را که می شنوم،یاد سنگهایی می افتم که روزی شرمشان شد از سنگ بودن.

نام حسین را که می شنوم،یاد دستانی می افتم که به بهای آب بریده شد اما بازهم آب...

نام حسین را که می شنوم،مفهوم مظلومیت در ذهنم لخته می شودو پاهایم می مانند...واه هایم به گوشه ای کز می کنند و آرامتر می گریند...لرزیدن شانه هایشان سوزدل را فریاد می زند.

نام حسین را که می شنوم،چشمانم در مقابل شرمشان پرده ای از اشک می کشند وقدم بر زمین می گذارند.

غلغله است.

بوی سُم های داغ اسبانی می آید که تازانده شده اند بر بدنهای بی جان!بوی مبهم خاک و خون !

بوی سوختن انسان و انسانیت از میان خیمه هایی که کودکانش فریاد می زدند ما فقط تشنه بودیم...ما آب می خواستیم نه خون و آتش...گناهمان چه بود!وشاید پاکی و معصومیتتان!

نام حسین را که می شنوم،کام تشنه ام شرم می کند از چشیدن کلامی دیگر..وسکوت غالب می شود بر تمام ناگفته هایم...!

آرام اشک می ریزم نه برای حسین...برای فاصله انسان تا خودش...برای غربت و تنهایی اش...برای اینکه حسین تنها نبود،تنهایش گذاشتند...

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody