زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

در کوچه پس کوچه های سرگردانی به دنبال فراموشی می گردم،به دنبال من.شایدهم به دنبال من ِِ فراموش شده!

مسئله،آن است که نمی دانیم،ومن پرم از مسئله.نمی دانستم از آنچه که تودچارش بودی و حالامن!چقدر دردناک است دیرجای دیگری بودن،وقتی که اوسالهاست دیگر نیست...دیگر"او"نیست و زمان معطّل درک شدنش نماند و باد کلاه تمام خواستن هایش رابرد..!

 

سرگردانم در کوچه های تردید،به دنبال کلید برای خاموش کردن لامپهایی می گردم که روشنایی دنیایم را ساختندوامروزوسعت دنیایم ناپیداست ومن خورشید را می خواهم برای بی معنا کردن سوسوی چراغهای مصنوعی!من به دنبال امیدی ابدی می گردم!

 

حیرانم در سکوت راز آلود مسئله هایم!ذهنم از این همه سکوت مردابی شده که واژه هایم را درخود فرو می بردو جمله ای حاصل نمی شودتا جواب پریشانی هایم بشود!سوال می پرسم و بانگاه پاسخ،اما من زبان نگاه نمی دانم!گویا رسم سخن گفتن هم از یاد رفته...

 

ناگفته ها گنج اند وزیر خروارها عشق وخاطره مدفون!ونگاه است که گاهی دهن لقی می کند برای برملا کردن اسرار!این را از غریبه ای شنیدم،غریبه ای که قربتش محال بود.

 

گم شدم در خم کوچه هایی که بوی هیچ آشنایی شامه ام رالمس نمی کند...سرگردانتر ازتمام لحظه های سرگردانیم گام می گذارم برپیچ ها و گذر میکنم...باب شده روزهایم را در رویای غفلت سپری می کنم و شبها در آشفته بازار در پی تندیسی ازامیدمی گردم...می خواهم برای خودم بت بسازم!!

 

من از خیال،اوج و پریدن..از عشق، خواستن و ایستادگی..ازآسمان، بی رنگی..وازدنیا فراموشی را به ارث بردم ، به خیالم اگر ارثیه های بزرگسالی ام را بفروشم می توانم دنیایم را به آرزوهای دوران کودکی اش برسانم..اما...!!روزگارم با حرص شوق شکفتن،خواستن،اندیشیدن،پرگشودنم را بلعیدودرخود فروبرد.

درست زمانیکه برای اندکی درنگ پلکهایم را بستم به خواب عمیقی فرو رفتم ودر جاده ی زندگی ام حادثه ی وحشتناکی رخ دادکه هیچ کنترل نامحسوسی نتوانست اوج این فاجعه را به ثبت برساندومن وقتی بیدار شدم که امیدم مرده بود،خواسته هایم فلج و دستو پای توانم ،ناتوان شده بود..!

 

امروز به دنبال احیای زندگی می گردم...برای یافتن خودم...پروانه ای که خدا هم بالش بخشید هم پرواز را آموختش...اما آسمان را چنان آشفته کرد و به باد چنان قدرتی بخشید که بالهای ضعیف من تاب ایستادگی نیاوردومن سقوط را تجربه کردم...

 

خدایا...به راستی آسمان تو بی رنگ است و من برای رسیدن به همان بی رنگی، باری دیگربالهایم را گشودم...نشانم بده که روزگاری چگونه در اوجم قرار دادی تا نام تورا با شوق فریاد بزنم...امروز هم رسیدن به همانجا را  می خواهم...من فراموش کردم هرآنچه بر من واجب و لازم بود...تو فراموشم نکن.

نوشته شده در پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody