زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

فرار می کنم از آینه...شرم دارم نگاهم به نگاه ام بیفتد..فرار می کنم از آن همه انتظاری که در سیاهی چشمان حک شده در آینه است!فرار می کنم از آن همه امیدی که روزها پشت مردمکهایم وصله زدم تا کمتر نمور شود...تا کمتر بشود قاب تصویر تو...تا شاید وقتی برگشتم تو به انتظار بودنم ،بوده باشی!اما تو نبودی...قول ماندنمان بیشتر ازاین ها بود...

سرک میکشم به آلونک سرمازده مان...گذر میکنم از راهی که همیشه می رفتی،نمی بینمت،بازهم!شاید باید مثل همیشه روی ایوان چشمهامو بدوزم به انتهای جاده...و به انتظارتوبنشینم.وتو بی تفاوت بیایی و بگذری...شاید بودنم،بودنمان خیال خودم باشددر انبوهی از واقعیت ها...

میگذرم این بار کمی سربه زیرتر...نگاهم غرق زمین می شودومن پلک نمی زنم که تصویرت از قاب نگاهم محو نشود...

رنگ مرور میکشم از آغاز تا به حال را!آغازمان را یادت هست؟!پایانش را یادم نیست!کی بود؟چطور شد؟تونگاهت را ازمن برداشتی و با زمین خواندی قصه هایت را...شاید هم برای دیگری!شاید هم دیده نشدم...

نمی دانم چرا این خاطرات و لحظه های ناب به تن قاب تکرار و روزمرگی خوب جفت و جور نمیشود و روی دیوار فراموشی بوی یادگاری نمیگیره...انگار همین دیروز بود که ورق می زدم پیچ و خم های عشق لیلی را...چقدر راحت گذشتی...

بهار...بوی بهارنارنج...عوض شدن دنیای من...

می ترسم امسال درختان هم فراموش کنند قول و قرارشان را بامن...مثل تو!می ترسم آنها هم لباس قهر بپوشند و ندانند بهار در راه است..ودل شکسته ای به انتظار بودنش...!

میخواهم بخوابم برای همیشه...شاید این بار آرام بخش ها آرامم کنند...!

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody