زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

قاصدک آرام روی شانه ام مامن می گزیند،درگوشم زمزمه می کند خبر آمدن بهاررا،فصل جوشش و زنده شدن را.

با نسیم روانه اش میکنم سوی دلی که خسته است،نگاهی که انتظاررا نجوا میکند،نفسی که دم آخرش است ودستانی که به بهانه ی "من باختم"از کارکشیده شده!

روی شاخکهای قاصدک گونه اش می نویسم:تگرگ ها عمرشان کوتاه است.

امروز درزمین نبض زندگی می زند،فردا هم خواهد زد،اگر تو اندکی دقیق تر شوی خواهی شنید..

 

کشتی به گل نشسته ی تورا مد خواهد برد،اگر تو تاب بازیه طوفان را داشته باشی،واگرنه،جزر تورا باز می گرداند به آرامش ساحل و نظاره ی حسرت انگیز امواج دریا!تو می مانی و خیال افکار زیبایت!

 

روانه اش می کنم تا در صحن چشمان ناامیدی،بذرامید بپاشدو بگوید برایش قصه ی گندمی راکه جامانداز کاروان دروگران...،زیر پاماند،آتش زده شد،له شدوفرو رفت زیر خروارها خاک...امابه انتظار بهاری دوباره نشست.

در خلوت با دانه های باران جان گرفت وباز زیر سنگینی برف زمستان زنده بودنش رافراموش کرد،اما نمرد،صبر کرد.

دوباره زنده شدآرام، اما سخت ومحکم. ناهمواریها را پس زد و جوانه زد،به امید رشد کردن و بارور شدن...به امید 70دانه ای که روزی حاصلش بودایستادگی کرد و این بار جانماند. پربارترو طلایی تراز قبل درکشتزاردرخشید...

قاصدک را روانه کردم تا برساند خبر آمدن بهاررا به دانه های گندمی که امسال جا ماندند...شکسته شدند،آسیب دیدند..اما هنوز کورسویی از امید در اعماق وجودشان هست.

وقت جوانه زدن است،خودنمایی زمستان به پایان رسیده،آسمان تسلیم بهار است...

نوشته شده در جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody