زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

وقتی به این دو واژه نگاه میکنم میبینم با اینکه دو تا کلمه بیشتر نیست اما همهِ ی وجود منو تشکیل میده.

همه ی وجود منو از وقتی که فهمیدم احساس چیه؟وقتی که حس کردن,نگاه کردن, درک کردن رو یاد گرفتم.

از وقتی که یاد گرفتم خوب گوش کنم,به صدای طبیعت, صدای آب, چشمه, بارون ,نوای پرنده ها.حتی صدای خروس همسایه که صبحها نمیذاره من بخوابم!!اما شنیدنش واسم لذت بخشه...

از وقتی فهمیدم زندگی زیباست که یاد گرفتم واسه نماز صبح سر وقت بیدار شم.وقتی هوا نیمه  تاریکه, وقتی هنوز خورشید بالا نیومده,وقتی هوا هنوز سردی شبو داره.آخ که چه صفایی میده وقتی تو اون لحظه میشینی لب حوضی که توش کلی ماهی قرمز که هیچوقت از وول خوردنو اینور و اونور رفتن خسته نمی شن.

وقتی به آب توی این لحظه نگاه می کنی انگار زلالتر از همیشه است.کاش منم اینقدر زلال بودم...

از وقتی  خوب حس کردن رو یاد گرفتم دیگه با فرو بردن دستم توی آب خنک حوض خونمون یخ نمی زنم,دیگه بهونه نمیارم آب خنکه,وقتی خنکیه نسیموتو اون حال و هوا حس میکنم سردم نمیشه.وقتی بارون میریزه روصورتم حس بدی ندارم و وقتی دونه های برف رو سرم آب میشنو نمش تا مغز من میرسه و اونو نمناک میکنه غر نمیزنم,لذت میبرم.

بوی گلهای شمعدونیه مامان تو این لحظات تندتر از همیشه است.بوی نرگس هایی که همیشه گوشه ی حیاط بودن, آدمو از هر چی خواب و غفلت بیدار میکنه.مثل یه سیلی می مونه که محکم میخوره تو صورت یکی که خوابه...

از وقتی فهمیدم زندگی زیباست که دیدم گلهای باغچمون تو زمستون خشک و بی روح میشن.اما به محض اینکه بوی بهار رو حس میکنن زنده میشن و همه رو زنده می کنن.وقتی بین گلها راه میرم همه چیزوفراموش می کنم.همه ی نگرانی هامو, دلتنگی هامو,...

وقتی بهار میشه یه بلبل خوش صدا میشه جانشین خروس همسایه!!صبح ها وقتی منوبه خودم میاره.دیگه دلم نمیخواد چشامو ببندم.دلم میخواد با تمام وجود گوش بدم.کاش می تونستم بفهمم چی میخونه...

 

درک کردم زندگی زیباست از وقتی که فهمیدم چقدر صدای دریا تو سکوت قشنگه و آرامش بخشه...

از وقتی که لذت نشستن لبه ی یه استخر و فرو کردن پا توی آب رو درک کردم...

این کارو وقتی 7سالم بود بابابزرگم یادم داد.وقتی دید من نمیتونم  مثل داداشام برم توی آبو میترسم.این از اون موقع شده عادت من...

از وقتی فهمیدم زندگی زیباست که شادی و قناعت رو از بابا بزرگ یاد گرفتم.از وقتی که بوی برنج و زیبایی شالیزار منو به یاد خدا انداخت به یاد اینکه هست...وجود داره...از وقتی که دیدم بابابزرگ یه سجاده هم توی شالیزارش داره...اون موقع بود که فهمیدم خدا همه جا هست.همیشه هست...پس زندگی زیباست

 

ببخشید اگه از قوانین اهل قلم تو این نوشته خبری نیست.خودکار تو دستم بودهمینجوری  نوشتم.نمیدونستم تاریخ بخونم یا بنویسم...خدا بخیر کنه امتحان تاریخمو...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody