زندگی زیباست

تمام چیزى که خدا از بشر مى خواهد یک قلب آرام است.

دشت هایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی،پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید،پی نوری، ریگی،لبخندی.

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود،که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم،باد می آمد،گوش دادم:

چه کسی با من ،حرف می زد؟

سوسماری می لغزید

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه،بعد جالیز خیار،بو ته های گل رنگارنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی

گیو ها را کندم،و نشستم،پاها در آب:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی،سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است!

هیچ،می چرد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک،گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس!جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست.

آری

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور،مثل خواب دم صبح

وچنان بی تابم،که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است،که مرا می خواند...

دلم گرفته بود...دلتنگی عجیبی وجودم رو پر کرده بود،برای طبیعت، برای جای دنجی که فقط مال منه و تنهایی های من!دلم میخواست مدتی دوربودم،از آدما،از سر و صدا،از این همه شلوغی.بنا به عادت همیشگی یه سری به اشعار سهراب زدم،انگار سهرابم میدونست تو دل من چه خبره...آرومم کرد.

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط مرضیه نظرات () |

Design By : Night Melody