نمی دانم

آرامم و دلتنگ...

باران هم آمد اما نشست..دلتنگی لکه ای ثابت شده است بردلم که هیچ بارانی اثرش را پاک نخواهد کرد مگر اینکه...

نمی دانم علفهای هرز از دل پاک و بی آلایش باغچه ی من چه می خواهند که اینگونه بی محابا هرزگی می کنندو پاکیه باران را بهانه می آورند...

نمی دانم آرامم یا آشفته...غریبه ام در قربت دلم و حرفهایش...

نمی دانم چرا وقتی به نوشتن می رسم سانسور گریبانگیرم می شود..

در میان آشوب ذهن، روزهایم را به شب وصله می زنم و شبهایم را به روز....

نمی دانم چه بر سر آرامشم آمده...

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر بهانه گیر

یه زمانی وب من هم مثل وب تو بود ... حرفام تو شعر و اینا گم بود ... حالا تصمیم گرفتم حرفام رو راحت بزنم البته تو وبی که حالا دیگه هیچ کسی من رو نمی شناسه

میثم

سلامی گرم نمی دانم که هستی و از کجا فقط همینو میدونم با نوشته هات خیلی حال کردم خیلی دوست دارم اگه تونستی دل نوشته های نازتو واسم پیامک کن 09357295561 مرسی

انسانم آرزوست

سلام .سلامی به رسم ادب ودوستی. هر دردی پادزهری داردوپادزهردرد من نوشتن است. [گل]حال زیبایی بود[گل]

محسن

سلام مرضیه جان وبلاگ جالبی داری از وبلاگم دیدن کن و نظر هم به. بایwww.dokaj.blogfa.com

آسمان آبی

به هنگام نکوهش هنگامه باران ، به بهره اش نيز بيانديش . [گل]

مسعود

واقعاجالب بود... فراموش کن. فراموشی دوای خیلی از درد هاست حتی درد هایی که هیچگاه از ما جدا نمیشوند.. فعلا....[رویا]

magi

وبلاگت خیلی قشنگه به منم سر بزن

magi

این وبلاگمه عزیزم

حنانه

سلام عزیزم. خوبی خانومی؟ مثل همیشه با احساس و زیبا نوشتی ! امیدوارم زودتر آرامشت برگرده ! با دل نوشته ای دیگر به روزم ! همراهم باش . [گل]